تبليغاتX
تجدد نامه

تجدد نامه

دستنوشته های پیمان عارف

اسبابکشی به خانه جدید:

این وبلاگ رو خیلی دوست داشتم. اونقدر دوستش داشتم که حتی با وجود فیلتر شدنش در نخستین هفته هایی که فعالش کرده بودم، باز هم ادامه اش دادم!  "تجددنامه" ۳ دوره رو پشت سر گذاشت. نخست در اسفند ۸۴ متولد شد ولی یکسالی رو بی سروصدا و بدون فعالیت طی کرد. در مرحله بعد از فروردین ۸۶ تا اسفند ۸۶ ،روزهای شلوغ و پرماجرایی رو پشت سر نهاد. تا سال ۸۷ بلاگرش به خدمت سربازی بره و بازم فیلتر شده و بی کس و بی مطلب بمونه!!!

اما الان که سال داره تموم میشه و دلم برای نوشتن یه ذره شده و فکر میکنم ننویسم ،راه نفس کشیدنم بسته میشه ، به خونه جدید اساسکشی میکنم. این دفعه دیگه اطلاعات فنی ام هم بیشتر شده و فکر میکنم خانه جدید شکیلتر و آراسته تر بوده باشه. خلاصه از اشتباهات و خطاهایی که تو این خونه رخ داد و کاستی ها و محقر بودنش عذرخواهی میکنم و به دیدن خونه جدید دعوتتون! امیدوارم سال ۸۸ رو با "تجدد نامه" جدید باشید.

خانه جدید:  http://www.tajaddodd.blogfa.com/

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 7:55 بعد از ظهر  توسط سمازاهد  | 

روز بد آقای لاریجانی در شیراز

 
                


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط سمازاهد  | 

ما تابع حقوق بشر نيستيم !!!

پس از اجراي حکم سنگسار در تاکستان سخنگوي قوه قضائيه در گفت و گو با شرق اعلام کرد تابع شرع و قانون هستيم!  سخنگوي قوه قضائيه روز گذشته در نشست هفتگي خود با خبرنگاران اجراي حکم سنگسار «جعفر » متهم پرونده زناي محصنه در تاکستان قزوين را تاييد کرد. ساعت 11 صبح روز پنجشنبه 15 تيرماه اين مرد که هشت سال همراه همسرش مکرمه در زندان «چوبيندر » قزوين زنداني بود به حکم قاضي «اصحابي» در روستاي «آقچه کند» تاکستان سنگسار شد.حکم سنگسار اين دو نفر قرار بود روز 30 خرداد ماه اجرا شود که با بخشنامه رئيس قوه قضائيه اجراي آن متوقف شد. اما اين تعليق تنها دو هفته دوام آورد و سرانجام روز 15 تيرماه متهم مرد پرونده سنگسار شد. حکم سنگسار او که قبلاً قرار بود در ملاء عام اجرا شود به گفته جمشيدي با حضور حداقل سه چهار نفر از مردم به اجرا درآمد. يک منبع آگاه هم که نخواست نامش فاش شود درباره اجراي اين حکم به شرق گفت؛ «چون دو طايفه طاهرخاني و رحماني در تاکستان زندگي مي کنند که خيلي هم متعصب هستند قاضي صلاح ندانست حکم در اين شهر اجرا شود و متهم را به روستاي آقچه کند بردند. آنجا هم مردم حاضر نشدند سنگ پرتاب کنند و خود آقاي اصحابي همراه دو سه تا مامور نيروي انتظامي حکم را اجرا کردند.» به گفته اين منبع آگاه، اکنون دفتر اين قاضي بسته شده است و از روز اجراي حکم تاکنون در شهر ديده نشده است. رئيس دادگستري قزوين هم به رسانه ها توضيح داده است که اجراي حکم بدون اطلاع وي صورت گرفته و قاضي اجراي احکام تاکستان خودسرانه حکم سنگسار را اجرا کرده است. مکرمه از اهالي اسلامشهر است که بنا به ادعاي خودش، شوهر اولش با قوادي او را مجبور به تن فروشي مي کرده است. مکرمه از همسر اولش 3 فرزند دارد که پس از آشنايي با جعفر از خانه اش واقع در اسلامشهر مي گريزد و در تاکستان پناه مي گيرد. آنها پس از چهار سال در حالي که يک فرزند داشتند به اسلامشهر بازمي گردند و با شکايت شوهر اول مکرمه روبه رو مي شوند. با دستگيري دو متهم، آنها هشت سال را در زندان چوبيندر و به انتظار اجراي حکم سپري مي کنند. فرزند آنها از اين ازدواج اکنون يازده سال دارد. به گفته عليرضا جمشيدي، حکم جعفر اجرا شده اما حکم متهم زن «مکرمه» هنوز معلق است. اين تعليق هم به معني اين نيست که حکم زن اجرا نمي شود بلکه به گفته سخنگو زمان اجراي آن هنوز مشخص نشده است. به عبارتي ديگر به رغم دستور صريح آيت الله شاهرودي که باعث شد وقفه اي چندساله در اجراي حکم رجم پديد آيد اما هفته گذشته اين حکم بار ديگر در کشور اجرا شده است و ممکن است در آينده اي نزديک دوباره نيز اجرا شود.تا پيش از اين قضات بنا به درخواست رئيس قوه قضائيه اجراي حکم رجم را به تعويق مي انداختند يا با مجازات هاي ديگر جايگزين مي کردند اما به نظر مي رسد با توجه به سخنان جمشيدي که از برخي «انتقادهاي غيرمنصفانه و حملات شديد عليه قوه قضائيه» سخن مي گفت صلابت قوه قضائيه رو به افول گذارده است. چنانکه جمشيدي با صراحت مي گويد از آنجا که اثبات زناي محصنه با توجه به ماده 83 قانون مجازات اسلامي نياز به دقت ويژه دارد معمولاً روال کار در قوه قضائيه بر اين نبوده که چنين احکامي صادر شود. در موارد معدودي هم که قضات بنا به حکم استقلال قاضي چنين حکمي صادر مي کرده اند معمولاً با درخواست آيت الله شاهرودي اجراي حکم را معلق و منوط به تحقيقات بيشتر بر روي پرونده مي کرده اند.جمشيدي اعتقاد دارد اين حکم قبلاً قطعي بوده و اجراي احکام قطعي از نظر قانوني بلامانع است اما اينکه دستور رئيس قوه قضائيه تا چه حد مي تواند مانع از استقلال قاضي باشد به نظر او احتياج به بحث هاي زيادي دارد. به هر حال قاضي مستقل است و اين استقلال هم در صدور احکام و هم در اجراي آنها بايد حفظ شود.سخنگوي قوه قضائيه در فرصت کوتاهي به سوالات شرق در اين زمينه پاسخ گفت:
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط سمازاهد  | 

پیمان جان با امضای خودت بنویس...

بالاخره مشکل "پسورد" پیمان حل شد!

 این دفعه دیگه من واقعا "سما زاهد" هستم نه "پیمان عارف"!

از این پس  اگر مطبی که با نام من ثبت بشه  از طرف من بوده!

البته وبلاگ همچنان مطعق به پیمان عارف است و همچنین مطالب این وبلاگ هم!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 2:10 قبل از ظهر  توسط سمازاهد  | 

بیانیه طیف مدرن انجمن دانشگاه تبریز در رابطه با تحرکات طیف آذربایجانگرا و مسئولین دانشگاه

ادوارنيوز: انجمن‌های اسلامی دانشجویان دانشکده‌ها و خوابگاه هاي دانشگاه تبريز و علوم پزشكي با انتشار بيانيه اي به برگزاري انتخابات نمایشی در اين دانشگاه اعتراض كرد.

متن اين بيانيه به اين شرح است :‌

باسمک العظیم الاعظم یا الله
روزهای سختی بر انجمن اسلامی دانشجویان می‌گذرد. به عبارت دقیق تر و صریح‌تر، دشوارترین روزهای انجمن اسلامی دانشجویان. نه به دلیل تعلیق‌ها، احضارها، فشارها، «نتوانستن‌ها» و ... که اینها همه واژگانی آشناست برای همه آنها که جرأت «نه گفتن» به «آن دیگران» و خداوندان زر و زور و تزویر را داشته‌اند. اینها دلیل شکوه نیست، شاهد آنکه فشارها بر انجمن اسلامی دانشجویان هرگز سختر از دهه‌های 30 و 40 نبوده‌است. اما همان تهدید و تعقیب و مبارزه، برای «جمعی» از انجمنی‌های امروز بهشتی است که آرزویش را دارند. از حاکمانی که منافع گروهی و طبقاتی‌شان به چالش کشیده‌شده، جز سرکوب انتظاری نمی‌رود. درد جای دیگری است ...

زمانی که بنیانگذاران مبارز معتقد انجمن اسلامی دانشجویان در سال 1321 تشکلی را برای پیگیری مطالبات دانشجویان مسلمان و نواندیشان دینی دانشگاهی تأسیس کردند؛ هرگز تصور نمی‌کردند روزی در ظلّ حکومت «بسیار دینی!» اهداف و آرمانهای اولیه و اساس انجمن‌های اسلامی فراموش گردد. نه تصور انحراف دهه 60 را داشتند که دانشجویی‌ترین تشکل دانشگاه وسیله سرکوب دانشگاهیان شده بود، و نه کابوس دهه 80 را می‌دیدند که نابخردی «گروهی» باعث شده تا نهادهای گوناگون حکومتی و «آن دیگران» در کار انجمن‌ها تعیین‌کنندگی یافته‌باشند.

تشکلی که زمانی پایگاه آنانی بود که 15 اسفند 23، زمستان 25، 16 آذر 32، اول اسفند 40، 19 اردیبهشت 56، 18 و 20 تیر 78 و ... را خلق کردند، باید پاک‌تر از باشد که اسباب هوسرانی «گروهی» گردد که یا «به فروش رسیده‌اند» و یا «بازیچه شده‌اند». و این‌ها آن دغدغه‌ای است که «جمعی» از انجمنی‌های امروز را آزار می‌دهد و سخت‌ترین روزها را برای آن‌ها رقم می‌زند.

واقعیت دردناک امروز انجمن‌های اسلامی دانشجویان، قرارگرفتن در سناریویی است که ظاهراً همه چیز آن به دقت طراحی شده‌است؛ «گروهی» که هرگز انتظار عملکرد عقلانی از آنان نمی‌رود، نمایشی برگزار می‌کنند و صندوقی می‌گذارند؛ از میان کاندیداهایی که تفاوتی با هم ندارند کسانی «انتخاب!» می‌شوند و برای احترام به نظر دانشجو، در این مراسم فرمایشی از رأی دانشجویان نیز استفاده می‌شود. البته نیازی به مشارکت حداکثری دانشجویان نیست. اگر تعداد کل آراء به اندازه یکی از منتخبان دوره قبل هم باشد باز مهم نیست!! و البته حتی مشارکت 15 درصدی هم برای آن‌ها کافی است!! که آنان دغدغه ای مثل مصدق ندارند که می‌گفت «هر کجا مردم باشند، مجلس هم همان جاست».

در نهایت منتخبانِ(؟) راه‌یافته علی‌الاصول باید دفتر انجمن اسلامی را تسخیر کنند و ...
همه چیز درست طراحی شده‌است؛ آخر این بازی نابودی انجمن اسلامی دانشجویان است و «گروهی» نیز مصرانه و البته از سر «عقیده!» بر آن پافشاری می‌کنند!! و جالب اینست، «گروهی» که بسیار با علاقه این بازی را پیگیری می‌کند، اجازه نمی‌دهد «جمعی» از انجمنی‌ها این بازی را برهم بزنند و یا به سمت دیگری ببرند ...

آری انجمن اسلامی دانشجویان در شرف نابودی است، اما مع الاسف این وضعیت هیچ نشانی از مقاومت قهرمانانه و افتخارآمیز انجمن‌های تعلیق‌خورده دیگر، در جای جای کشورمان ندارد. این سقوط اگر هم محصول هم‌دستی «گروهی» با «آن دیگران» نباشد، محصول تفکر کودکانه‌ای است که حاضر است بهای تصاحب انجمن در یک رقابت ناعادلانه و بدون حضور رقیب را تا نابودی کلیت مجموعه بپردازد و با درگیرکردن آن در یک نزاع داخلی مجموعه را به نام خود و به کام «آن دیگران» به پرتگاه بکشاند تا البته افتخار «مبارزات سرسختانه‌ای که منجر به بسته‌شدن انجمن اسلامی دانشگاه تبریز شد» به حساب «جمعی» دیگر واریز نشود! (و متأسفانه این چیزی است که صراحتاً هم به زبان می‌آورند).

به هر روی نگارندگان این بیانیه، که اعضای طیف نواندیشی دینی در انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه نبریز و علوم پزشکی هستند؛ ضمن پافشاری بر لزوم جایگزینی نیرو‌های جدید به جای اعضای سابق شوراهای انجمن اسلامی دانشجویان دانشکده‌ها و خوابگاه‌ها (که باعث حیات و پویایی مجموعه می‌شود و نه مرگ و خودکشی آن!)، اعلام می‌دارند که:

روند حاضر اگر هم با نیت نابودی انجمن از سوی «گروهی» نباشد (که شواهد غیر آن را نشان می‌دهد)، تنها بهانه‌دادن و هم‌دستی با «آن دیگران»ی است که پیش‌تر سناریویی مشابه را در دانشگاه صنعتی امیرکبیر اجرا کرده‌اند، همان‌ها که با رغبت تمام به تماشای این نمایش نشسته‌اند و در فرصتی مناسب، ضمن ابطال انتخابات، برای همیشه از آزار انجمن اسلامی دانشجویان آسوده خواهندشد. «آن دیگران»ی که پیاپی غیر قانونی بودن انتخابات را اعلام می‌کنند ولی عملاً اقدامی برای توقف آن انجام نمی‌دهند، چرا که بزرگ‌ترین منفغت از این غائله نصیب آنان خواهد شد.

در این میان نگارندگان این بیانیه تردیدی ندارند که انجمنی که اعضای آن در «بوفه‌ها» فرم کاندیداتوری دریافت کرده‌باشند با عطسه حاکمان نیز فروخواهند ریخت، چه رسد به فشارها و تهدیدهایی که برادران و خواهران مبارزمان در جای جای ایران متحمل می‌شوند.

و در آخر با صراحت اعلام می‌کنیم بعد از این ماندن در این انجمن و فعالیت در آن، جز با همکاری نهادهای حکومتی، و هماهنگی و هم‌دستی با «آن دیگران» غیر ممکن خواهدبود، و هم چون انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه صنعتی امیرکبیر که هم اکنون در دست دوستان و خویشان «آن دیگران» است، انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه تبریز و علوم پزشکی نیز اینگونه خواهدشد.

اما «آن دیگران» بدانند که حق نابود شدنی نیست.

شاید بتوانند تنها خانه آزادی‌خواهی و برابری‌طلبی را خراب کنند، و خاموش کنند تنها صدایی را که از دین می‌گوید اما نه از آن نوع که حاکمان در منابرشان عربده می‌زنند و نه از آن نوع که در مقابل ظلم‌ها و بی‌عدالتی‌ها کور و خاموش و محتاط است و در مقابل چند تار موی بیرون مانده حساس و غیرتمند،
اما بدانند که نمی‌توانند به آن‌چه که می‌خواهند برسند و حضور تاریک خود را عالم‌گیر کنند، که تمام تاریکی‌های عالم در مقابل یک شمع عاجزند، که خدا چنین اراده کرده است:

« و نريد أن نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمة و نجعلهم الوارثين ».

بالا^^
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط سمازاهد  | 

محسن فاتحی از کشور خارج شد!

چند روز پیش شنیدم محسن فاتحی،فارغ التحصیل دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران و از مجموعه ۲۲ نفره دانشجویان ممنوع التحصیل-موسوم به ۳ ستاره ها- پس از حدود ۸ ماه تلاش نا فرجام برای یافتن راهی جهت بازگشت به تحصیل ، نهایتا به ناچار ایران را ترک کرده، جهت ادامه تحصیل رهسپار "هندوستان" گردیده است! فاتحی نخستین ۳ ستاره ای است که کشور را ترک میکند، همانطور که بسیاری از فعالین سیاسی-دانشگاهی در ابتدای داستان ۳ ستاره ها پیشبینی کردند که با آغاز امواج "انقلاب فرهنگی دوم" و با کاهش "امید به تحصیل" و امنیت تحصیلی در داخل کشور روند خروج دانشجویان و نخبگان علمی ایران افزایش خواهد یافت! محسن نیز تمام خاطراتش در حرکتهای دانشجویی کوی دانشگاه تهران و آن شبانگاهان پر شور در خیابان امیر آباد را گذاشت و رهسپار هند گردید. شاید اردیبهشت و خرداد امسال اخبار "اعتراض" را به جای دانشگاه تهران از دانشگاه دهلی بشنویم.......! شاید "ازبک بزرگ" در دیار هندوها نیز به سان "اکبر شاه ازبک" سلطنت مغولان هند تجدید کند! هر جا که هست شاد کامی و موفقیت رهین راهش باد. محسن فاتحی را با آن صورت بسته به پارچه اش در کنار امین بزرگیان و میثم قاسمی در شب ۲۲ خرداد ۸۲ در کوی دانشگاه هیچگاه فراموش نخواهم کرد. بماند که صورتش را محسن بست و "دفاع مقدس" اش را او انجام داد،بازداشت و انفرادی اش را ما کشیدیم. ولی محسن دوست داشتنی،محسن مبارز هیچگاه از حافظه تاریخی دانشگاه تهران پاک نخواهد شد. یاد یاران به خیر. در فراغ یاران دیگر دانشگاه تلخ است و تیره! اما ۳ ستاره های دیگر: حامد و سیامک و غریب که سربازی رفته اند! خانم جانی پور هم به گمانم تا کنون خانه دار خوبی برای مهدی زمانی شده است! سعید اردشیری هم که سرباز بود............. منم که یه قول دکتر قمصری-معاون دانشجویی دانشگاه تهران- نه دانشجو هستم که فایل آموزشی ام را باز کنند و بگذارند پایان نامه ام را دفاع کنم و نه دانشجو نیستم که به نظام وظیفه معرفی ام کنند!!!! پس من کیستم،خود نیز نمیدانم. شاید شیخ اعظم بداند.........
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط سمازاهد  | 

تسلیت به حبیب عزیز

دوست نازنینم حبیب حاج حیدری چند صباحی بود که درگیر بیماری خواهرش بود و میان راه خانه و بیمارستان در تکاپو!!! امروز که اس.ام.اس علی آمد که حبیب داغدار است در سوگ خواهرش عرق سردی بر پیشانی ام نشست. همین هفته پیش شبی دستم ناخوداگاه روی گوشی تلفن رفت و حبیب را گرفت تا از حال خودش و خواهرش بپرسد که چون همیشه پاسخ فروتنانه و پر مهر حبیب را شنید که از بهبودی حال خواهر خبر می داد! حبیب را صبر و بردباری در این سوگ طلب می دارم و دوستان را تنها نگذاردن این رفیق شفیق در این سوگ!!! خداوند بیامرزدش
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط سمازاهد  | 

عدالت اداری،عمید زنجانی!!!

"حضرت سلطان" دیروز در موسسه حقوق عمومی دانشکده سخنرانی داشتند تحت عنوان "عدالت اداری"!!! این هم از عجایب تاریخ در وادی دانشگاه تهران و دانشکده فخیمه اش بباشد که حضرت عمید که در مقام ریاست دانشگاه به مدت ۷ ماه است از رای دیوان عدالت اداری مبنی بر بازگشت به تحصیل نگارنده، استنکاف نموده گردنکشانه "قانون" را به سخره بگرفته، سلطنت خود بر دانشگاه مادر ایران -به کسوت دیگر حوزویان و بزرگ مالکان در دیار عمید آباد ـ مطلقه نموده، در باب "عدالت اداری" سخن سراید و یاوه بافد! اگر حداقل تصوری از حقوق داشت، آدمی کمتر آنجایش که نمیتوان گفت میسوخت. اما مشکل "فقیه عالی قدر" آنجاست که همانقدر از حقوق میداند که رییس دولت از سیاست!!! در این سالها از تاریخ ایران خوشمزگی های تاریخ به طور روزانه و حتی ساعتانه در حال بسط خویش است!!!! سلطان کوچک سرزمین دانشگاه تهران به جای یاوه سرودن در باب "عدالت اداری" به آراء صورت متحقق آن- دیوان عدالت- عمل کن.همین و بس! حتی دانشجویان سال اولی نیز از شنیدن مهملات تو بی نیازند!!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 11:54 بعد از ظهر  توسط سمازاهد  | 

لیبرال فمنیسم و گذار به دموکراسی در ایران

 در چند سال اخير كه جامعه مدني ايران با گشايش سياسي- اجتماعي حاصل از اصلاحات گسترش و تعميق يافته، توانست هويتهاي خاموش اجتماعي را به معارضه با هويت مسلط، رسمي و دولتي برانگيزاند،‌ بود كه بار ديگر در ميانه هويتهاي مقاومت و معاني انتقادي در سپهر اجتماعي ايران، مفاهيم جنسيتي خويشتن آراست تا در ايران دهه 80 شاهد شكل گيري يك جنبش اجتماعي باشيم كه به نام كنشگران، معاني و مطلوبيت هايش از آن به "جنبش زنان" ياد مي گردد. نوشتار حاضر در پي بازخواني جنبش زنان طبقه متوسط ايران در دهه 80 بوده، فهم تيپولوژيك از اين جنبش در طبقه بندي جنبشهاي فمينيستي را مراد نموده است. آنچه در پي مي آيد حاصل بخشي از گفتارهاي نگارنده در سال 84 در چند هفته متوالي در  نهادغير دولتي "كانون اشتراك" مي باشد. گفتارهايي كه گر چه در يك كانون مطلقا "غير ليبرال"، با مخاطبين سوسياليست صورت گرفت، ليكن گفتگوهاي انتقادي پس از اتمام گفتار هر جلسه، ميان گوينده و شنوندگان لحظاتي جذاب را رقم زده، براي نگارنده تجربه اي ارزنده  در "گفتگو" را رقم زد!

1- پاتريشياليسم به مثابه وضعيت نخستين:

فهم ليبرال از انسان و جامعه مبتني بر وضعيت نخستين بشري و گذار از آن به وضعيت مدني، بر اساس "قرارداد اجتماعي" است. وضعيت نخستين نزد هابز،‌ شرايطي است بدوي و خشن- با سوگيري غير نهادينه ،غير دولتي، عريان و فيزيولوژيك در خشونت ورزي- ، با حداكثري كردن صورتبندی اتمیسم اجتماعي!

آنجا كه آدميان به صورت اتم هايي جدا از هم، بی هيچ پيوستگي و ارتباط منطقي وارگانيكي، گرگ وار در صدد سلب امنيت و نفی حيات "ديگري" به نفع بقاي "خود" هستند. جامعه اي چنين فی الواقع، اجتماعي "زورمدار" بوده، در آن "فيزيولوژي جنسي" عميقا تقدير محسوب مي شود. زورنرينه "خلاء" قدرت مادينه را در هم نورديده، براي مردان فرادستي جنسي و آنگاه جنسيتي به بار مي آورد.

فرادستي كه لاجرم خويشتن را در قالب مناسبات اجتماعي توزيع نموده، نهادينه ساخته،‌ توجيه مي نمايد. مناسبات اجتماعي كه وبر ازآن به "پاتريشياليسم" به مثابه صورتي ناقص، نخستين و غير زمين دارانه از پاتريمونياليسم ياد مي كند. پاتريشياليسم را مي‌توان به مناسبات "استبداد بدوي پدرسالار" در فهمی مطلقا نادقيق، تعريف نمود. مناسباتي كه در واقع امر بر مبناي منطق زيرين وضعيت نخستين منطق زور عريان- و در صورت نهادگرا و توجيه شده آن خود نمايي مي كند!

چنين است كه نخستين مذاهب آييني بر اساس "آيين پدران" و "توتم نياكان و اجداد" صورتبندي مي گردد. در  چنين معرفت مذهبي -معرفت مذهبي پيش از اديان توحيدي و پان تئيسم- است كه "پدر اعظم" به شكل ناديده در راس مناسبات پاتريشيال قرار گرفته،‌ مشروعيت آن را فراهم مي آورد تا "پدر اعظم ديده" در رداي "قدرت مطلقه" ازميانه وضعيت نخستين برآمده، امنيت معطوف به بقا را به گونه اي مذكر سامان دهد. سلسله مراتب پاتريشيال به همين سان از لوياتان مذكر به "پدر" هاي كوچكتر امتداد مي يابد و جامعه پدر سالار را در وجهي عمودي از توتم به پادشاه و از پادشاه به پدر و فرزند مذكر شكل مي دهد. نظم امپراتوري، نظم قدرت است. قدرتي كه زنان را از آن بهره اي نيست. نظم قدرت نيز نظم "فقدان حقوق" بيش نيست. فقدان حقوق نيز نهايتا هيچ نيست مگر "خلاء برابري" بر مدار خلاء قدرت جنسي!

چنين است كه خلاء جنسي رنگ معنا سازانه يافته، مفاهيم و دانايي هاي جنسيتي را بر اساس فهمي تكي ذهني از انسان مي آرايد. فهمي كه در آن "انسان نا برابر" به دايره نرينه خويش تحويل گرديده، فرو كاهيده مي شود. در چنين روايتي از انسان، logos در صورت مذكر خود محدود است. هم در شكل internal و هم در تحقق external اش.

بدين گونه است كه «تمدن» پيشاتجدد، به مثابه تحقق logos ،تماما در طول تاريخ چيزي نيست جز نمادها،‌ برساخته ها، دلالت ها و فاعليت هاي مردانه!

سياست مردانه، اقتصاد مردانه، فرهنگ مردانه،‌ ادبيات مردانه و حتي معماري مردانه.

يعني تمام وجوه عقلانيت سلطه طلب مذكر! نظم جهان گشا و جنگها و ستيزش هايي را نيز كه خطوط برجسته الواح تاريخ را گذشته از فضاهاي زنانه سفيد و خاموش آن، مي‌نگارند را هم مي بايست در فضاي مفهومي همين "عقلانيت سلطه" درك كرد.

جنسيت مردانه، نرينگان را به مثابه جزاير منفرد، درخود و خود بسنده اي در تاريخ شكل مي دهد كه لاجرم در تداخل با جزاير ديگر بر سر "سلطه" به جنگ و ستيز مي پرازند. زن در مقام ابژه سلطه و مالكيت نيز نخستين محمل و تعلق كشمكش مردانه را همواره فراهم آورده است!

اما تجدد:

تجدد و جهان متجدد اما حديث ديگري بود. جايي بود كه ديگر آدمي در يك پروژه رهايي بخش -اومانيسم- از سلطه تمامي توتم ها،‌ چنين عهد آمده بود كه رها گردد. تا آدمي به جان جهان بدل گشته، در اصالت خويش هستي را متعلق شناخت، تفسير و تغيير خويش قرار داده، در يك سوژه گرايي حداكثري در مركز هستي ايستد. خدايان از صرير قدرت به زير كشد و خويشتن خداي جهان گردد! نه آنكه خداي ديندارانه از كف دهد ،بل با تحديد حدود معنويت، جاي براي خود و عقلانيت خود بنيادش بگشايد.

به تعبير فرانسيس بيكن، بتها را بشكند و عقلانيت اينجهاني خويش را به جاي آن بر پاي سازد. عقلانيتي كه به زعم دكارت تنها چيزي بود كه خداوند به تساوي ميان فردهاي انساني تقسيم نموده! درانسان شناسي تجدد،‌ انسان سوژه شد و برابردرعقلانيت.

عقلانيت اومانيستي و خود بنياد متساوي نيز انسانهای برابر آفريد.

انسانهايي كه به صفت انسان بودن خويش، فی حد ذاته "محق" تلقي شده، از جهان شرعي- اخلاقي تكليف مدار به وضعيت قانوني حق محور عبور كرده، زور از دست نهاده سلسله مراتب اجتماعي شان را حسب عقلانيت هاي برابرشان ترسيم می نمودند.

و چنين بود كه ديگر فيزيولوژي فرودستانه، جنسيت انقياد پذير نمي آفريد. انسان مبنا شد و معيار ولي به صفت انساني اش نی به صفت جنسيتي خويش! نرينگي- مادينگي زيستي از ميان آدميان رخت بربست تا جاي آن را مردانگي- زنانگي انساني بگيرد. چنين بود كه زنان چونان ديگر آدميان در وجوه جهان تجدد سهيم گشتند و "گونه بودن شان" براي طرح افكني متجددانه محيا آمد.

در وضعيت تجدد نيز -آنگاه كه هستي، انسانی شد- زنان در مقام خواست حقوق بر آمده از انسانيت خويش،برآمدند و چون مدرنيته ليبرال به سان نخستين موج مدرنيته برآمد، لاجرم اراده زنان نيز معطوف به ارزشهاي ليبرال گرديد. چنين بود كه آنچه بعدها به موج اول فمينيسم شناخته شد، نضج گرفت.

آنچه پس از انقلاب كبير وانقلاب صنعتی به عنوان دو محل تجلي حضور سياسي- اجتماعي و اقتصادی-طبقاتی زنان- به عنوان جنبش زنان شهري (بورژوا فمينيسم) ظهور كرد، در واقع جنبش برآمده از خواست معطوف به كسب حقوق و آزاديهاي ليبرال بود كه در سده هاي 17 و 18 توسط مردان اخذ گرديده، نهادينه شده بود.

موج اولين جنبش زنان با جنبش حق راي آغاز گرديده، تحقق اش تا قرن بيستم به طول انجاميد. به مرور نيز ديگر خواستهاي ليبرال با سوگيري مبارزه مدني براي تغييرات قانوني در چارچوب حقوق گرايانه خود را وارد جنبش اجتماعي زنانی كرد كه حال ديگر زنان خرده بورژوازي را نيز در كنار خويش مي ديدند. لذا موج دوم گذار به دموكراسي در غرب بويژه، عميقا مرهون فاعليت هاي جنبش زنان است. حداكثر سازي دموكراسي در جوامعي نيز كه با موج اول دموكراسي بدان نائل آمده بودند، نيز از نيمه دوم قرن 19با نقش آفريني زنان صورت پذيرفت. ليبرال فمينيسم قرن 20 علاوه بر دموكراسي خواهي سياسي كه با جنبش حق راي دنبال مي نمود،‌ در سطح اجتماعي نيز با جنبش پوشش همسان و فعليت نهفته درشلوارهاي مردانه، بر شهروندي برابر خود تاكيد مي‌نهاد.

ليبرال فمينيسم و گذار به دموكراسي در ايران:

در يك فهم الگويي از گذار به دموكراسي مي توان از دو الگوي كلان گذار به دموكراسي سخن گفت: الگوي امريكاي لاتين، مبتني بر نيروهاي اجتماعي و ديگر الگوي اروپاي شرقي، الگوي مبتني بر نخبگان سياسي! البته الگوي انقلابهاي مخملين و اساسا صورتبنديهاي گذار به دموكراسي از سالهاي واپسين دهه 90 بدين سوي در بالكان و آنگاه جمهوریهای سابق اتحاد شوروي را مي توان به عنوان الگويي تلفيقي و سوم دانست كه چيستي و روند آن خود حديثي مستقل و درازدامن مي طلبد. ليكن اگر فی المثل در شيلی دهه 80 اين جنبش هاي اجتماعي كارگري- صنفي با سوگيري انتخاباتي بود كه بی هيچ وابستگي به نخبگان سياسي دولت حاكم -دولت پينوشه- گذار به دموكراسي دراين خطه از جهان را رقم مي زد، در اروپاي شرقي و فی المثل روسيه، اين نخبگان سياسي خود نظام سياسي حاكم -چون بوريس يلتسین فقيد- بودند كه با مديريت گذار به دموكراسي در آن كشورها،‌ عملا با بازتوليد دموكراتيك نظام سياسي، خود را نيز توانستند باز توليد نمايند.

تجربه اصلاحات 8 ساله درايران را مي توان همان الگوي گذار مبتني بر نخبگان سياسي حاكم دراين كشور دانست. الگويي كه با حفظ نظام سياسي،‌ اصلاحات دموكراتيك در آن را به سامان رسانده،‌ با عامليت نخبگاني از خود اين نظام چنين روندي را مديريت مي نمود!

ليكن تصلب ساختار قدرت و انعطاف ناپذيري ساختار سياسي تئوكراتيك در ايران، چنين گذاري را نافرجام ساخته، از سال 83 ، 84 بدين سوي جامعه ايراني به سوي گذار مبتني بر نيروهاي اجتماعي به دموكراسي سوق مي یابد. در چنين روايتي از گذار به دموكراسي ،هويت مسلط تشيع فقاهتی- سياسي به محاصره هويتهاي متعارض و رقيب درآمده، خود را درميانه هويتهايي جنسيتي چون هويت زنان، قوميتي چون هويتهاي مركز گريز در كردستان و آذربايجان، صنفي چون جنبشهاي معلمان و پرستاران، روشنفكري برساخته گرا چون هويتهاي دانشجويان و... مي بيند.

نيروهاي اجتماعي در اين روايت از گذار به دموكراسي، خود به دو صورت نيروهاي طبقاتي و جنبشهاي اجتماعي طبقه بندي مي شوند. نيروي طبقاتي عامل در گذار دهه 80 به دموكراسي در ايران را نيز نهايتا بايد در نيروي طبقاتي طبقه متوسط بوروكرات- تكنوكرات شهري جستجو و يافت نمود.


اما جنبشهاي اجتماعي :

جنبشهاي اجتماعي حاصل عامليت (agency) ضد ساختار سوژه هستند. سوژه نيز رفتار ضد ساختار خود را از آنجايي صورتبندي مي كند كه "خود" را از ساختار -حيث التفاتي جمعي بر ساخته- بيرون ديده،‌ حفره هاي آن را مي يابد. حفره هايي كه فی الواقع چيستي آن سوژه را در برگرفته،‌ وي را بيرون ازآن و در خلاء ساختار قرار داده، موقعيتي بيروني (outsider) و پيراموني براي آن شكل داده است.

 تشيع سياسي به سان تمامي هويتهاي "تئولوژيك" ديگر بر ساخته اي درخود و واجد حفره اي ماهوی به نام "انسان" است. از همان جايي كه بر ساخته تمام شده، پوششمندي اش به پايان مي رسد، است كه پادبرساخته مي آغازد. بدين سان است كه "پاد برساخته" اومانيسم، خودنمايي مي كند. اما حفره «انسان» در اين هويت زمانيكه با زمينه پدرسالارانه آن مي آميزد، زن به مثابه واژه اي نهايي درگفتار فمنیسم را تا بدان جاي كه ممكن است به تبعيد مي فرستد. زمينه هاي تئولوژيك، بافتارهايي داراي توتاليتاريانيسم معرفتي را حمل مي كنند. چنين است كه برساخته تئولوژيك از تشيع، با امر جنسي به عنوان خصوصي ترين لايه فضاي شخصی آدميان نيز سرو كار پيدا مي‌كند تا بر اثر حفره زنانگی درآن، فرودستي زنان شكلي نهادينه و حداكثري و البته شریعتمدارانه يابد. آنگاه كه تشيع سياسي دولت مي سازد، شريعت به حقوق نيز ملبس مي‌گردد. حقوق برآمده ازتشيع تئولوژيك- فقاهتي نيز لاجرم سرنوشتي "زن ستيز" مي يابد. «زن ستيزي» نيز در اين ميان از اعلي ترين لايه حقوق -حقوق اساسي- تا سفلي ترين لايه آن -حقوق خصوصي- امتداد مي يابد.لذاهر گونه كنشي در برابرقوانینی چنان، خواستی دموكراسي خواهانه را تصوير مي نمايد. اين جنبش الزاما جنبشي سياسي نيست و مستقيما با دولت و حتی حقوق اساسی سرو کار ندارد لیکن این دولت است که در چنین جامعه ای پاها و دستهايش تا مدني ترين و حتي خصوصي ترين لايه هاي اجتماع نيز انبساط يافته است. لذا مواجهه با فی المثل حقوق مدني نيز حتي بي ترديد به مواجهه با دولت غير دموكراتيك مي انجامد. بدين سان است كه كوشش براي "تغيير براي برابري حقوقي" توسط ليبرال فمينيستهاي ايراني توسط وزير امنيت دولت امنيتي به فعاليتی ساختار شكن تعبير مي گردد!

نهايت سخن آنكه گذار به دموكراسي، در ايران دهه 80 ياري گري جديد و تازه نفس يافته است .

هويت و مطالبات زنانه در تمامي سطوح با دولت دموكراسي ستيز تداخل يافته و جنبش زنان در كنار ساير جنبشهاي اجتماعي  به دموكراسي ايراني ياري خواهد رساند. ليبرال فمينيسم، جنبشي است معترض، از آن زناني كه برابري حقوقی را طلب مي كنند و براي نهادينه سازي "برابري " به حقوق و تغيير قوانين در راستاي چنين برابري مي انديشند.

از روشهاي مدني و مسالمت آميز بهره مي گيرند و "رواداري روشي" را از آموزه هاي ليبرال بنيادين خود وام گرفته اند.

رواداري كه  در انديشه"نفی خشونت" وسوگيري ليبرال و رهیافت حقوق گراي کوششهای ایشان نهفته است! قطعا سالهاي فراروي ايرانيان، سالهايي درخشان براي این جنبش خواهد بود.

پس به ياري شان ببايد شتافت!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:9 بعد از ظهر  توسط سمازاهد  | 

جنبش دانشجویی ایران در دهه 80 ، مقدمه ای کوتاه [1]

یک،دو ماه پیش برای بخش جنبش دانشجویی مانیفست در حال تدوین "لیبرالهای دانشگاهی" متنی مقدماتی را نگاشتم که در جلسه نقد و گفتگو به بحث گذارده شده به دستان توانای رشید عزیز سپرده شد! پس از چند ماه دوباره سعید قاسمی نژاد به یاد آن مطلب افتاد و تایپش برای تلنگر خواستار! نتیجه اش نیز سطور زیر از آب در آمد. هر چند مقدمه ابتدایی فعلی در این مدت به صورت مقاله ای مفصل در آمده در اختیار محمد هاشمی نازنین بود، لیکن ظاهرا همین متن نزد دوستان "تلنگری" مقبول افتاده است و......! و اما اصل الحدیث: جنبش دانشجويي به مثابه يك جنبش اجتماعي، حاصل كنشهاي جمعي كنشگران دانشجو است كه بر مبناي هويت "بر ساخته"خويش كه خود حاصلی از حيث التفاتي جمعي ايشان است، كنش خويش را در برابر ساختار سامان مي دهند. عامليت (agency) دانشجويي اساسا فعليتي بن فكن و ضد ساختار است.

لذا منطق زيرين هويت دانشجويي را بايد در صورتبندي "انتقادی" آن جستجو كرد! بدين تعبير هويت دانشجويي اساسا هويت انتقادي مبتنی بر عقلانيت خود بنياد متجددانه است! عقلانيتی گفتگويي كه در "منفيت" (negativity)، هستي خويش را به فعليت مي‌رساند.

جنبش دانشجويي ايران از بامدادان پيدايي اش، در يك فهم پديدار شناختي - تفسيرگرايانه سه سنخ آگاهي سياسي- روشنفكری را تجربه نموده است. آگاهي ليبرال- ناسيوناليستي مستور در فهم مليون ايراني در نخستين دهه های سده خورشيدي جاري و آنگاه تكوين آگاهي شوربخت چپ گراي لنينيستي درايران و جنبش دانشجويي- دانش آموزي آن زمان ،ستيزش اين دو سنخ آگاهي در لايه های دانشجويي از سالهاي دهه 20 بدين سوی كه نقطه اوج آن را بايد دردو مقطع نهضت ملي ايران به رهبري دكتر محمد مصدق و نيز مقطع جبهه ملي سوم و تكوين كنفدراسيون دانشجويان ايران در اروپا يافت! و نهايتا شكست گفتماني ليبرال- ناسيوناليسم مشروطه خواه  در ميانه دهه 40 به نفع آگاهي لنينيستي و آنگاه تكوين گفتار "تشيع سياسي" در رستنگاه و رختخواب اين آگاهي،به تاسی از آموزه هاي چپ گرايان اسلام گرايي چون علي شريعتي و جلال آل احمد و...!

نهايتا پيروزي انقلاب 57 و آنگاه درگيري خوانشهاي لنينيستي- مائوئيستي از چپ گرايي ايراني با روايتهاي اسلام گرايانه از آن كه درنهايت امر منجر به انقلاب فرهنگي شده، با نابودني نهاد آكادمي در ايران دهه 60، سنت جنبش دانشجويي را نيز به مدت يك دهه به محاق فرو مي غلتاند.

دهه 70 خورشيدي زمانه آفرينش دگر بار جنبش دانشجويي بر بنياد امكانهاي نقادانه درون گفتماني اين دهه است و عبدالكريم سروش و انجمنهاي اسلامی تحت پوشش  دفتر تحكيم وحدت سامان بخش آن.

آخر با فروپاشي اتحاد شوروي در ابتداي اين دهه، زمانه تجربه سومين آگاهي جنبش دانشجويي فرا رسيده است. فروپاشي امپراتوري شيطاني، پايان آگاهي شوربخت را رقم زده، گفتار ليبرال- گلوباليسم را به همراه موج عظيم و سهمگين سوم توسعه به تعبير آلوين تافلر، بر بستر جهاني شدن، جامعه اطلاعاتي و ارتباطات دهكده اي در مقام تسلط نشانده است.

خوانش مذهبی  از گفتار ليبرال- گلوباليسم توسط عبدالكريم سروش و محمد مجتهد شبستري، هر چند لاجرم صورتي الهياتي (theologic) مي يابد تا پروژه اي تحت عنوان روشنفكري ديني را فراهم سازد، ليكن شاگردان سروش بويژه مصطفي ملكيان در قامت ليبرالهايي با فهمي مومنانه ترو صميمانه تر، ظاهر مي شوند تا معناسازان جنبش دانشجويي ايران به عنوان مهمترين كنشگران نقاد در برابر هويت مسلط تشيع سياسي، بوده باشند.

لذا سالهاي پس از 18 تير 78 و بويژه سالهاي دهه 80 را مي توان سالهاي راديكاليسم ليبرال جنبش دانشجويي و اساسا تسلط مفاهيم ليبرال به عنوان هويت مقاومت دانشجويان ايراني دانست.

جنبشي كه دموكراتيزاسيون ايران رادر ليبراليزاسيون دولت مي پندارد! در برابر تجدد ستيزي و غرب ستيزي دولت مي ايستد تا آزادي خواهي و انسان مداري اش را در اصلاحات دموكراتيك جستجو كند. ليبراليسم دهه 80، پس از ملكيان با عامليت معناسازانه ديگراني چون رامين جهانبگلو، عباس ميلاني، مرتضي مرديها، حاتم قادري، خشايار ديهيمي وحتي بابك احمدي صورتي به طور روز افزون عرفی گرايانه نيز مي‌يابد.

در طي اين سالها دفتر تحكيم وحدت به عنوان تنها نهاد رسمي جنبش دانشجويي ايران نيز دچار تحولات سترگي گرديده،‌ به آرامي به نهادي با ميراث سترگ ليبرال بدل مي‌گردد تا در گذار به دموكراسي دهه 80 ايران به عنوان يك مجموعه تاثير گذار نگريسته شود.

 هرچند تابستان 82 را مي توان زمانه سلاخی ليبرال ها توسط بنيادگرايان نظامي گرا دانست، ليكن ميراث ليبرال دانشجويی اين دهه در پاييز 83 با ارائه فراخوان ملی رفراندوم، نقطه عطفي را در كارنامه جنبش دانشجويي ايران به ثبت مي رساند.

جنبش دانشجويي دهه 80 به صفت ليبرال بودنش جمهوريخواه نيز نموده، مانيفست جمهوريخواهي اكبر گنجي از لحظه انتشارش  در سال 81 به عنوان يكي از متون برجسته سياسي- هويتی منتقدين ليبرال دانشگاهی، خويشتن مي آرايد.

در كنار كوششهاي گنجي، بايد به تلاشهاي محسن سازگارا نيز اشاره نمود. وي با پايه گذاري روزنامه گلستان ايران در سال 81 به عنوان نخستين روزنامه سراسري دانشجويی ايران و انسجام بخشی به لایه قابل توجه و موثری از فعالين دانشجويي ليبرال، گام مستحكمی در ياري رساني به جنبش دانشجويي بر مي دارد. اعضاي تحريريه گلستان ايران درسالهاي بعد تبديل به مهمترين و تاثير گذارترين ليبرالهای دانشگاهی مي شوند!
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط سمازاهد  | 

برای آن مصطفی که صداقت می جست!

دیشب با دوست نو یافته ام،مهدی عزیز از دانشگاه تا سر آل احمد قدم زدیم. در مسیر که بودیم از دوست نادیده ام "مصطفی صداقت جو" بحث به میان آمد که آری ایشان نیز میتوانند در کار سایت یاری گر باشند و.....! نام مصطفی را اول بار به نظرم همین چند ماه پیش که در سبزوار -محل تحصیل وی- آن دانشجوی دانشگاه آزاد سبزوار به جرم همراهی با نامزدش به دست کارگزار شاخه دانشجویی نهاد نظامی "ارشاد" شد، شنیدم که در مقام دبیر انجمن تربیت معلم سبزوار از این جنایت سخن می گفت.واقعا اتفاق تکان دهنده ای بود! هفته پیش هم شنیدم که به ۳ ترم تعلیق از تحصیل توسط کمیته انضباطی دانشگاه محکوم شده.در حالی که درسش را هم تمام کرده بوده و.....! گفتم مهدی عزیز بهش زنگ زد تا حالی بپرسمش و همدلی. دقایقی صحبتمان طول کشید. از تهران پرسید و شرایط امیر کبیر. در آن چند دقیقه صحبتمان دیدم با چه دانشجوی نیک سرشت و شجاعی به گفتگو نشسته ام! عملا لیسانسش را پس از ۶ سال تحصیل و اتمام واحد های درسی از دست داده و حاکمیت جور نظامی به خاطر ندای تظلم خواهی اش از زندگی ساقط اش کرده ولی او هنوز شجاعانه و شورمندانه در برابر رخدادهای پیرامونش حساس است. وقتی به مهدی گفتم بهش زنگ بزند، گمان میکردم که با یک فعال دانشجویی افسرده و غمگین سخن خواهم گفت و دلجویی اش خواهم کرد و در غمش شریک خواهم بود لیکن در حین مکالمه دیدم که نه با شجاع مردی از تبار شورمندان دانشجو گپ میزنم که نه فسرده است و نه غمین! درود بر شرفش و ننگ بر آنان که نسلی چنین سرافراز در تاریخ ایران را بدین سان، چو خود سوخته طلب می دارند و آرزو ها از کف بداده!  شرم بر آنان که بهترین فرزندان این بوم کهن را در حصار میله های آهنینشان.........! برای مصطفی عزیز پایداری و پیروزی آرزو دارم. تبصره: رئیس محترم کمیته انضباطی سبزوار آگاه باشید که طبق آئین نامه حداکثر مجازات یک تخلف دانشجویی ۲ ترم تعلیق از تحصیل است. حال شما چرا خواسته اید به مدت ۳ ترم از دیدن چهره این نازنین خود را محروم سازید، من نمیدانم. به خود آئید که شب شرابتان را پایانی است و بامداد بس خمارتان نزدیک........!
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 7:54 بعد از ظهر  توسط سمازاهد  | 

آقای وزیر اطلاعات ما که گفتیم دست از امیر کبیر بردارید!!!!

داستان امیر کبیر نشانگر تجسم بلاهت "خرد بنیادگرا" است و البته میزان ماکیاولیسم،بی هویتی و..... این "خرد شیاد"..........الان وقت ندارم در تحلیل حرکت پلی تکنیک مطلب بگذارم. باید به دعوت شام برسم ولی گزارش ادوار نیوز رو میگذارم برای آنها که به دلیل فیلتر بودن دسترسی به این سایت ندارند. راستی در ۴،۵ پست پیش که برای بازداشت بابک عزیز نوشتم، گفته بودم که پا رو دم پلی تکنیک بیش از این نگذارید......!!! حالا از ما گفتن.......! گزارش ادوار:
آغاز نمایشنامه کثیف امنیتی بر ضد دانشجویان پلی تکنیک/ انتشار کاریکاتورهای مقامات عالیرتبه نظام به نام نشریات انجمن اسلامی
دوشنبه، 10 اردیبهشت 1386

ادوارنیوز:دانشجویان دانشگاه امیرکبیر که در چند روز گذشته به علت فشارهای زیادی که از طرف مدیریت دانشگاه، بسیج ، کمیته انضباطی و اطلاعات به آنها وارد شده بود دست به تجمع زده و خواستار آزادی دانشگاه از چنگال نیروهای امنیتی بودند امروز دوشنبه با توطئه جدیدی روبرو شدند.
حوالی ساعت 12 ظهر دوشنبه 10 اردیبهشت بسیجیان و نیروهای اطلاعات با لوگوی نشریات وابسته به اعضای انجمن اسلامی دانشجویان نشریاتی به چاپ رساندند که در آن کاریکاتور رهبر جمهوری اسلامی چاپ شده و انتقادهای تندی به وی وارد شده است. بعد از پخش این نشریات در داخل دانشگاه توسط عوامل اطلاعات و بسیج ، با برنامه ای از پیش طراحی شده همه نیروهای هوادار بسیج به دفتر ریاست دانشگاه ریخته اند و خواستار اخراج کلیه اعضای انجمن از دانشگاه شده و در بیانیه ای خواستار بازداشت همه اعضای انجمن شدند. اعضای انجمن که تازه از موضوع اطلاع یافتند برای جلوگیری از توطئه بسیج به دفتر رییس دانشگاه رفتند، نیروهای بسیج با سلاح سرد( چوب و چماق و میله ) به آنها حمله کردند و بسیاری از اعضای انجمن مجروح شدند و از سر و صورت آنها خون می ریزد. شدت ضرب و شتم دانشجویان به گونه ای بوده است که برخی دانشجویان بیهوش شده اند.
مدیریت فرهنگی دانشگاه هم در اقدامی هماهنگ با بسیج پس از نیم ساعت از شروع پروژه بسیج و اطلاعات در بیانیه ای کلیه نشریات دانشگاه را توقیف کرد و خبر از برخورد با مسوولان این نشریات را داد.
شایان ذکر است در شرایطی این پروژه از طرف نیروهای امنیتی و بسیج کلید خورده است که حتی نشریات مجوز دار در سطح دانشگاه از سوی انتظامات اجازه چینش پیدا نمی کند و کلیه اطلاعیه ها و نشریات دانشگاه در کنترل کامل نیروهای حراست دانشگاه و انتظامات است. بنابراین نیروهای امنیتی که از بیرون این پروژه را طراحی کرده اند و بسیج مجری آن است فکر آن را نکرده اند که چه پاسخی برای این سوال دارند در شرایطی که نشریات مجوز دار برای انتشار و پخش با ممانعت انتظامات و حراست روبرو می شوند چطور این نشریات و آن هم به سرعت و در تیراژ وسیع در دانشگاه پخش شده است؟
با نزدیک شدن به انتخابات انجمن اسلامی دانشجویان امیرکبیر این پروژه از طرف نیروهای امنیتی و بسیج طراحی شده است تا انجمن دانشجویان را به کلی از صحنه فعالیت های دانشجویی محو کنند حال آنکه سال گذشته با تخریب ساختمان انجمن با بلدوزر و بازداشت و اخراج دانشجویان از دانشگاه نتوانستند این کار را بکنند. اما این بار خیال آن را دارند که با بازداشت و اخراج کلیه اعضای انجمن، نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان.

گزارشهای تکمیلی از انتشار شایعه قریب الوقوع بازداشت اعضای انجمن پلی تکنیک در ادامه این نمایشنامه کثیف امنیتی خبر می دهد.

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط سمازاهد  | 

مهاجمان ناشناس با ورود به دانشگاه لرستان دانشجویان را با چاقو مضروب ساختند!

مهاجمان ناشناس با ورود به دانشگاه لرستان دانشجویان را با چاقو مضروب ساختند
دوشنبه، 10 اردیبهشت 1386

ادوارنیوز: افراد ناشناس با ورود به دانشگاه لرستان فعالان دانشجویی این دانشگاه را مورد ضرب و شتم قرار داده و با چاقو مضروب ساختند.

به گزارش خبرنگار ادوارنیوز صبح امروز دوشنبه تعداد 10 نفر از اراذل و اوباش با ورود به دانشگاه لرستان تعدادی از دانشجویان این دانشگاه از جمله اعضای انجمن اسلامی دانشگاه لرستان را با استفاده از سلاح سرد از جمله چاقو، مورد ضرب و جرح قرار دادند. این اتفاق در حالی رخ داده است که حراست این دانشگاه نه تنها از ورود این افراد مسلح به سلاحهای سرد به دانشگاه جلوگیری نکرده است بلکه در هنگام حمله این افراد به دانشجویان در صحن دانشگاه نظاره گر ضرب و شتم دانشجویان بوده است.
گزارشها از مضروب شدن سیامک نادعلی دانشجوی دانشگاه لرستان به ضرب چاقوی این افراد ناشناس حکایت دارد. با تماس دانشجویان با نیروی انتظامی و مرکز فوریتهای پلیس 110 ظاهرا مهاجمان به دانشگاه لرستان توسط پلیس بازداشت شده اند.
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 6:2 بعد از ظهر  توسط سمازاهد  | 

پی نوشت در باب پلی تکنیک

راستی یادم رفت اینو بگم و یاد و ذکر خیری از این ۲ عزیز بکنم: نام پلی تکنیک که میاد خوب پیش از هر چیز دیگری تصویر علی افشاری به ذهن متبادر میشه. ولی پس از افشاری پلی تکنیک یک زوج سیاسی ارزشمند -رضا دلبری و روزبه ریاضی- هم به جامعه فعالان دانشجویی ایران تقدیم کرد.هر حرکت امیر کبیر -از اعتراض میدانی گرفته تا فستیوال تابستانی- نامی و نشانی و یادگاری از این ۲ دارد. متاسفانه در ۹ ماه اخیر و در پی برخی رخدادهای غم انگیز در سازمان ادوارکه منجر به استعفای ایشان از شورای مرکزی سازمان شد ، حضور سیاسی این ۲ عزیز را به شکلی بسیار محدودتر شاهد بوده ایم! روزبه رو ۱ هفته پیش تو نمایشگاه نفت و گاز و پتروشیمی تصادفا دیدم لیکن رضا ستاره سهیل است که است. البته این دوست کوچک جثه جدیدمان در امیر کبیر -عباس خان حکیم زاده- را هم هر وقت می بینم، مرا به یاد آن ۲ می اندازد.هر چند راه دارد تا به تجربه ایشان نائل آید ولی به هر صورت احساس میکنم از جنس دلبری است و ریاضی. و شباهتی به متشبهین و یاران "کارگزاران کارگزاران" در امیر کبیر ندارد!!! به هر روی برای روزبه و رضا هر جا که هستند و هر کار که میکنند - چه مایل به فعالیت سیاسی باشند و چه بوسیده و به کناری نهاده - آرزوی موفقیت میکنم! امیر کبیر قطعا ایشان را در حافظه تاریخیش نگاه خواهد داشت.به همان سان که افشاری را..............! خدایا به سلامت دارشان!
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 3:24 بعد از ظهر  توسط سمازاهد  | 

گزارش ادوار نیوز و خبرنامه امیر کبیر از پلی تکنیک:

دیروز پلی تکنیک صحنه اعتراضات وسیع دانشجویی بود. اعتراضاتی که در "حوزه استحفاظی" رهایی صورت می گرفت و طبیعتا ارزشی چند چندان داشت. گزارش اعتراضات دیروز رو ۲ سایت ادوار و خبرنامه مخابره کرده اند. لیکن چون هر ۲ فیلتر هستند و غیر قابل دسترسی، من هم اینجا گزارش رو به نقل از این ۲ سایت خبری منتشر میکنم. اما پلی تکنیک نا آرامRSS ? :
 
پلی تکنیک؛یک روز سراسر اعتراض
دوشنبه، 10 اردیبهشت 1386

امروز یک شنبه اعضای شورای عمومی انجمن اسلامی دانشجویان در اعتراض به ممنوع الورود شدن ۳ دانشجو، بازداشت بابک زمانیان و کارشکنی در انتخابات انجمن اسلامی در صحن دانشگاه تحصن کردند. در حمایت از این اقدام انجمن اسلامی و اعتراض به روند مدیریت موجود در دانشگاه در ایجاد محدودیت ها و فشار فراوان بر فعالیت های آزاد دانشجویی دانشجویان دانشگاه با خروج غذاهای خود از سلف، در بیرون از سلف به صرف ناهار پرداختند. برنامه روند عادی خود را طی می کرد که با هجوم انتظامات به میز نشریات انجمن به منظور جمع آوری خبرنامه انجمن اسلامی و بیانیه شورای عمومی انجمن درگیری هایی به وجود آمد. ادامه درگیری ها با دخالت افرادی ناشناس و یا عمدتا وابسته به جریان شبه نظامی دانشگاه دامنه درگیری ها را به درب های دانشگاه نیز کشاند.

از ساعت ۱۱.۳۰ اعضای شورای عمومی انجمن اسلامی به روال روزگذشته در صحن دانشگاه تحصن کردند و با نصب نوشته هایی درخواستهای خود را به اطلاع عموم دانشجویان دانشسگاه رساندند. اعضای انجمن اسلامی که خواستار آزادی بابک زمانیان، قائم مقام روابط عمومی انجمن، لغو ممنوعیت ورود احسان منصوری، دبیر سیاسی انجمن اسلامی ، علی عزیری نایب دبیر انجمن اسلامی، هادی باقری دبیر سابق کانون کتاب دانشگاه شده بودند با محوریت برگزاری انتخابات انجمن اسلامی دانشجویان دانشگاه را به همراهی با خود فراخواندن و دانشجویان دانشگاه که انجمن اسلامی را همیشه متعلق به خود می دانسته اند با شرکت در برنامه اعتصاب سلف و صرف ناهار در صحن دانشگاه مراتب اعتراض خود به ریاست دانشگاه را اعلام کردند.

در خلال برنامه بیانیه شورای عمومی انجمن اسلامی در خصوص برگزاری انتخابات آزاد در دانشگاه توسط یکی از اعضا قرائت شد و علی صابری دبیر انجمن اسلامی دانشجویان به ذکر نکاتی درباره دلایل این برنامه و ادامه برنامه در روزهای آتی پرداخت.

انتظامات دانشگاه که روز قبل با صحبت های صورت گرفته از حرکت به سمت دانشجویان و درگیری با آ« ها اجتناب می کرد، با فشار حراست به منظور به تشنج کشاندن فعالیت های آرام دانشجویان معترض و منحرف کردن برنامه در چندین نوبت به طرف دانشجویان معترض حمله کردند.

در قسمتی از برنامه به دلیل اصرار انتظامات در بازداشت و انتقال یکی از معترضین درگیری ها به اطراف صحن دانشگاه و نهایتا به درب رشت دانشگاه کشانده شد که به دلیل ازدحام جمعیت شیشه درب رشت دانشگاه شکست و نهایتا دانشجویان موفق به رهایی فرد معترض از دست انتظامات شدند.

تمام صحن دانشگاه با شعارهایی که توسط دانشجویان آماده شده بود پوشانده شد و در خلال پخش سرودهای حماسی و ملی دانشجویان علاوه بر همراهی با سردادن “انجمن منتخب حمایتت می کنیم” “مرگ بر دیکتاتور” “نظامی برو گم شو” دانشجوی زندانی آزاد باید گردد” در برنامه حضوری فعال داشتند. در میان نوشته ها و شعارهای نصب شده عباراتی چون “اندیشه را نمی توان زندانی کرد” “خشونت طلبان دانشگاه را قرق کرده اند” “آیا تحصیل حق دانشجو نیست” ” ترکه بیداد بر نشریات منتقد” یاران دبستانی به پا خیزید” کمیته انضباطی؛ مسلخ عدالت” ” راه نفس را بر قلم و سخن بسته اند” مردان ایستاده می میرند” “مارسالت تاریخیمان را فراموش نخواهیم کرد” “این است بهای روشنگری” و … دیده می شد.

پس از پایان برنامه تقریبا ۲۰ نفر از اعضای بسیج و تشکل های همراستا که از عدم جلوگیری برنامه توسط انتظامات شدیدا خشمگین بودند و در حالی که فقط چند تن از اعضای انجمن در صحن حاضر بودند با هجوم به دانشجویان موجبات درگیری در صحن شدند که سریعا با دخالت دانشجویان رهگذر که به طرفداری اعضای انجمن آمدند مجبور به عقب نشینی شدند.

دبیر انجمن اسلامی در صحبت انتهایی خود که به منظور پایان برنامه بود از برگزاری تریبون آزادی در روز سه شنبه اطلاع داد و بیان کرد اعضای شورای عمومی فردا نیز در صحن دانشگاه متحصن خواهند بود.
:
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 3:2 بعد از ظهر  توسط سمازاهد  | 

سخنی از بیگاه های یک طیف شیرازی

از یکی از کامنتهایی که برای پست قبلی گذاشته بودند،راهی وبلاگ یکی از دوستان انجمن تهران ،طیف تحکیم واحد -بخوانید طیف شیراز پوست انداخته- شدم. مطلبی تو پست آخرش در مورد ختم پدر مدرسی تو حسینیه شهدا قم دیدم که خوشم آمد و با اجازش میخواهم بگذارمش تو این پست! قسمت های با مزه اش اون قدری هست که ساعتی را در میان این جامعه غمزده لبخند تبسم به لب بنشاند! تبصره: بلاگر این وبلاگ پیمان عارف است.از بدو افتتاح وبلاگ چون احتمال میدادیم که هک شویم، وبلاگ رو ۲ بلاگره کردیم.یک یوزر نیم دست من بود و دیگری دست سمای عزیز. مهر یوزر-پس ورد من هک شد تا به مدت ۵،۶ ماه چیزی تو وبلاگ ننویسم.از اسفند که باز دارم مینویسم با یوزر-پس سما ست و...... البته سما قول داده که این مسئله رو حل کنه.آخه من خودم از این چیزها سر در نمیارم.ولی این روز ها اونقدر سرش تو شرکت مشغوله که نگو.......! به هر روی مسئولیت تمام این نوشته ها با حقیر -پیمان عارف- میباشد. اما پست خوندنی این آقا محمد منصوری بروجردی در وبلاگ بیگاه ها.بلاگفا :
حرف هایی که در معرفی وبلاگ زدم و نوشته هایی که در پست اول وبلاگ نوشتم را جدی نگیرید!

آدمی که به طور روزانه سیاسی باشد روزنوشت هایش هم سیاسی می شود..

پنج شنبه شب با حسین نقاشی و مصطفی حسینی رفتیم مجلس ختم(هفته) پدر فرید مدرسی.

سرشب که تاج گل برای تسلیت(۱) را از گلفروشی خریدیم گرفته بودمش جلوم و می بردمش، طبیعی هم بود که جلوی پایم را نبینم.می گفتم حسین فرمون بده . که مصطفی گفت خب بگیرش بغلت.دیدم خداوکیلی خودم یه جفت پت و متم و خبر ندارم.

توی حسینیه ی شهدا(۲) که رفتیم دیدیم ای بابا فرید مدرسی دوطرفه بسته! هم موتلفه براش تسلیت گفته بود هم مشارکت!

ما جاگیر شدیم و نشدیم و هنوز چشممان به حاج آقای رو منبر بازنشده بود دیدیم بچه ها دارن می گن سعید لنین سعید لنین.کمی آن طرف تراز ما تحکیم وحدتی ها(۳) نشسته اند: از سعید حبیبی تا مجتبی بیات و محمد هاشمی و حنیف یزدانی و..... البته جای علی نیکو به شدت خالی بود.

اما اصل قصه که می خواهم تعریف کنم: روحانی روی منبر که شروع کرد به ذکر مصیبت خوندن سعید حبیبی دستش را گذاشت روی صورتش و تباکی کرد. حسین گفت: این داره برای امام حسین گریه می کنه یا به حال این ملت! کل مراسم فیلم ما این بود که سعید حبیبی الآن داره چه احساسی می کنه که نشسته پای منبر ارتجاع سیاه!  و بعد حسین هم به شوخی داشت منویات ذهنی رفیق سعید را تبیین می کرد و دست آخر یکی از دیالوگ های بایکوت را رو کرد: آخه الاغ...

دیگر حاضرین در مراسم: علمای چپی که زیاد بودند اما آن که ما(یعنی من) می شناختیم قابل بود. به علاوه چشممان به دیدن جمال: حضرات آقایانِ الله بداشتی ٬سید علی رئیس کرمی٬ حمید موسویان٬ علی سنگچی٬ روح الله رهامی اه بابا از بس سیاسی بارون بود یاد نمی آید دیگه(۴)

پی نوشت:

(۱) هرچی گفتم بزنید از طرف انجمن پردیس قم زدند انجمن تهران

(۲) نه حسینیه ی شهدای کذا٬ این یکی توی خیابون ارم بود

(۳) سرکار خانم هدایت را هم بیرون از حسینیه ملاقات کردیم

(۴) دکتر علامه هم بعد ملحق شد

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط سمازاهد  | 

بابک را آزاد کنید!

بابک زمانیان، مسئول روابط عمومی انجمن امیر کبیر به صورتی که آدمی را به یاد بازداشتهای "گشتاپو" در سرزمینهای تحت اشغال آلمان هیتلری در جنگ دوم می اندازد، حدود ۱ هفته است که بازداشت و به ۲۰۹ منتقل گردیده است. آقای اژه ای عزیز اگر خواهش کردن فعلی براندازانه هنوز محسوب نمیشود، از شما خواهش می کنم "لطفا" آزادش کنید! عزیزم اونجا پلی تکنیکه و آستانه تحملش مقابل "جور و جنون" مثل ما "تهرانی" ها اصلا بالا نیستها.........!
+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 3:57 بعد از ظهر  توسط سمازاهد  | 

دولت نظامی ، شهر نظامی

از خانه که خارج میشوی، ترس و لرز به جانت می افتد. شهر شبیه تهران است ولی نه در ۳ اردیبهشت!بل در ۲۸ مرداد ۳۲. نظامیان همه جا را در اختیار گرفته به بهانه "کنترل پوشش" مردم به "دهشت آفرینی" در جامعه پرداخته اند. دهشت آفرینی که ترجمه ایست از واژه "تروریسم". البته در شکل دولتی آن!!! تهران شهری است نظامی....میخواهند حجابش را کامل کنند......مردم میترسند.......شهروندان میلرزند! میدان پونک جلوی "بوستان" ، روحانی عاقد هم آورده اند. همگان باید به زور روانه بهشت شوند. راه بهشت هم یکی بیشتر نیست. همانی که مقام معظم ممالک محروسه ایران تشخیص میدهند. جلوی بوستان دخترک مقاومت میکند. به پلیس مرد میگوید به من دست نزن و پاسخ به رکیک ترین صورت ممکنه میشنود. ایستاده مینگرمشان. از خود میپرسم یعنی "گاو چران های آمریکایی" -نه ببخشید منظورم همان شیطان بزرگ است- هم در عراق و افغانستان با مردمان سرزمینهای دیگر ، نه شهروندان خود، چنین میکنند؟؟!!! آیا احمدی نژاد هیچ کم از "ملا عمر" دوست نداشتنی پشتونمان گذارده است؟ پاسارگاد را که به یاد گریستن "بودا" در بامیان به زیر آب میفرستد. زنان را هم که چنین....... لابد از فردا هم که مردان با ریش کمتر از ۴۰ سانت بازداشت و ارشاد خواهند شد.آریا شهر که میرسم ، یاد تبریز بی دفاع در نخستین روز های خرداد ۸۵ میافتم. آنگاه که تیپ امیر المومنین لرستان -که شبانه در تبریز پیاده شده بود- چنان کرد که روسها و عثمانی ها نیز در تهاجمهای مکررشان به این دیار راد مردان نکرده بودند! همراهم میلرزد.میترسد و میگوید کاش از خانه شان بیرون نیامده بود. لابد به همان سان که مادر پدر بزرگم در عهد "رضا خان قلدر" ۶ سال از خانه بیرون نرفت تا به "زور" بی حجاب نشود. او نیز از خانه بیرون نمی آید تا به "زور" با حجاب نگردد!!! حکومت رعب حاکم است. تقصیر ما نیست که مقام معظم شب هنگام خواب نما شدند که مملکت را تحویل نظامیان دهند و نظام سیاسی را با سیاست نظامی در آمیزند. تقصیر ما نیست که ارتجاع عریان از دل ارتجاع پوشیده نهادهای انتصابی ، خود را چنان در نهادهای انتخابی آراست که حتی امروز از عملکردش صدای انتصابیون هم در آمده. شاهرودی که روزی دانشجویان ، عراقیش خوانده به آمادگی برای قیام بر علیه اش تهدید میکردند معترض است و هاشمی که روزی نماد "ارتجاع" پنداشته میشد، به مترقی ترین تصویر نظام حاکم بدل گردیده.........! مطلب مفصلی در باب "طرح حجاب" خواهم نوشت.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط سمازاهد  | 

برای فرید مدرسی

مطلع شدم که فرید مدرسی در غم مرگ پدر به سوگ نشسته است. در غمش شریکم و برای آن عزیز رفته از دست آمرزش و برای فرید "صبوری و تحمل" طلب دارم!
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط سمازاهد  | 

دانشگاه از زنجانی تا رهایی

1- از پی غضب  حاکمیت پس از انقلاب –حاکمیت حوزویان تفقه مدار- در حق دانشگاه تعقل محور بود که سیاه ترین سالهای دانشگاه ایرانی رقم خورد. رخدادهایی که پس از وقوع به انقلاب فرهنگی معروف گردید. اخراجهای گسترده اساتید و دانشجویان و جایگزین نمودن ایشان با گماشتگان حاکمیت دهه ٦٠، هموارساز راهی بود که خیابان "انقلاب" و "دانشگاه تهران" را به "خیابان اوین" متصل می نمود. راهی که گرچه نام "چمران" بر خویش گرفت، لیکن نامی بس بی مسما از آب درآمد! شاید اگر بلدیه چی های انقلابی ذکاوت بیشتری به خرج می دادند، نامش را نه چمران که شیخ فضل الله نهاده بودند. "شیخ فضل الله" ی که نه به واسطه "جلال آل احمد"، بلکه به وساطت نوه اش کیانوری و از طریق "کارگر و انقلاب"، دانشگاه را به زندان می رساند!

آری دهه تاریک ٦٠، هجوم حوزویان بر دانشگاه و بیرون رانده شدن دانشگاهیان از خانه خویش را در پی آورد تا تحت عنوان "وحدت حوزه و دانشگاه"، دانشگاه حوزوی سازی شده، گروهی از جماعت غیر دانشگاهی به نام "استاد" روانه دانشگاه شوند تا آنجا را به اطاعت ایدلوژیک خویش درآورده، متعهدشان سازند!

چنین بود که "طالب"هایی از دیار زنجان ره تهران یافته، "حقوق آباد" و "سیاست آباد" را به "عمید آباد" خود ترجیح دادند تا ردای استادی دانشکده حقوق و علوم سیاسی بر تن کرده، عمامه خود را به سان "تاج اعلیحضرت" بر سر نهند.اگر شهرنشینان به قدرتخیل شان میسازند، روستازادگان آخر به وسعت خاطراتشان می اندیشند. خاطره گوهردشت و رجایی شهر کرج –بر سر راه زنجان تا تهران- نیز آنگاه که دهه ٦٠ از نیمه گذشت، در ذهن "طالب استاد شده" مان فرونی یافت تا به گاه تابستانی گرم و  به یادماندنی به صرافت افتد که راه دانشگاه را از مقصد اوین بدانجا کج نماید! "کج شدگی" که نهایتا نیز کمتر ره "باختر" و بیشتر جانب "خاور" پیمود. آخر هماره خاور بر باختر رجحان دارد. منتهای راه خاور هم فال است  وهم تماشا. هم زیارت است و هم تجارت.

آری چنین بود که " طالب الاستاذ" سلطنت خود بر دیار حقوق و سیاست آغازید تا شریعت به جای حقوق و دیانت بر بستر سیاست روان سازد و ار همانجا بود که به کسوت عمامه سلطانی خود که به سان "سلاطین جزیره" بر سر می آراست، ساز قلع و قمع دگراندیشان و دگرباشان در دهه ٧٠ نواخت تا سید جواد طباطبایی برای بیش از یک دهه حسرت دیدار وطن در دل بپرورد  و مرحوم دکتر جواد شیخ الاسلامی تا دم مرگ چشم انتظار بماند تا شاید روزی دگر بار در میان ستونهای ضخیم دانشکده ای که قدمت از سر و رویش می بارد، گام از گام بر دارد و بر سر کلاسهایی که تخته هایش از فرط گچ هایی که بر جانشان روان شده، دیگر "سیاهی"  از کف بداده اند، از تاریخ ایران زمین و روابط خارجی اش سخن گوید. دکتر جلیل روشن دل و بسیاری دیگر نیز ره ینگه دنیا در پیش گیرند  تا بر فقر همیشگی علوم انسانی در ایران "ناداری" افزونی اضافه گردد. رئیس طوسی و سیف زاده نیز اگر نبود دوم خرداد و اشتهارشان به روشنفکری دینی......!

2- اما دوم خرداد حدیثی دیگر در دانشگاه، این مظلوم ترین نهاد اجتماعی ایرانیان رقم می زند تا سلطان قدر قدرت حوزوی مان از سلطنت خلع گردیده، گماشتگان به لحاظ علمی و مدارج دانشگاهی "ناصالح" اش که تنها ظل سلطنت او، آنان را با مدارک کارشناسی ارشد از دانشگاهی که تداوم حوزه در دانشگاه برای تربیت "مدرس متعهد" محسوب می گردد، توانسته وارد هئیت های علمی نماید، نیز توشه ناچیز و حقیرشان از بساط دانشگاه جمع کرده، در اقصای موسسات مطالعات سیاسی-تاریخی نهادهای امنیتی و روزنامه های شبهه نظامی بگسترند و در افشای هویت "نیمه پنهان" منتقدین، "چراغ" افروزند!

سلطان زنجانی نیز به دلیل کهولت و رسیدن به سن بازنشستگی در آستانه خلع ید از دانشگاه مادر ایران و دانشکده ای که نماد آن به شمار می آید، قرار می گیرد تا نهایتا لیبرال منشی نخستین رئیس انتخابی این دانشکده به یاری اش آمده، "سلطان پیر مخلوع" را مجالی دیگر دهد. مجالی که در ورای آن دانشجویان دانشکده حقوق- که دیگر در هیبت هاشان نه از محاسن بلند دامن خبری است و نه از کت و شلوارهای گشاد و نه از پیراهن های روی شلوار-ظهرگاهان روزهای سه شنبه مجبور باشند مرسدس بنز سورمه ای رنگ را گویی که دارد از ایشان چونان سربازانش "سان" می بیند، به نظاره بنشینند و خیره سرانه آرزوی روزی را در تخیل هاشان بپرورند که دیگر سلطان مخلوع را به قصر پادشاهی اش راه نباشد. سلطانی که در آن سالها چهره اش آدمی را به یاد محمد علی شاه قاجار می اندازد که گرچه به حکم اجبار مشروطه را پذیرفته، لیکن هر آیینه در صرافت توطئه ایست تا راهی دوشان تپه شده، لیاخوف به سرکوب آزادیخواهان و مشروطه طلبان فرستاده، سلطنت مطلقه دگر بار از سر گیرد. سالهایی که در آن گر چه متعلمین جوان  دارالعلم حقوق و سیاست تخیل زیارت نکردن سلطان مخلوع در روزهای سه شنبه را بس دور و در نا دسترس خویش می بینند، لیکن با هیبت هاشان، درازآویزهاشان و به چالش کشیدن های مدام سلطان مخلوع بر سر تنها کلاس درس باقی مانده برای اوست که می توانند دین خویش را به تمام کسانی که در دهه 60 به حکم سلطان راه انقلاب را به اوین و یا حتی به" گوهر دشت" به فرجام رسانده اند، ادا نمایند. گفتار و کردار خود به عاریت دهند تا زبان از سوی آنانی که در دهه هفتاد به خواست سلطان راه ینگه دنیا در پیش گرفته اند و غم وطن خورده اند، سخن براند و کین ایشان از "سلطان جائر" بستاند. گردن های نازک و رگهای بیرون زده از آن را به درازآویزهای رنگین ملبس نمایند تا چشمان سلطان مخلوع آنگاه که آن را به سان "ذوالنار" ، فروبسته بر هیکل هایی که از اطوار و سکنات شان "تجدد" می بارد می بیند، از حدقه درآمده آفتاب پرست وار از پشت عینک ته استکانی اش بر گرد خویش چرخد و روزهای سلطنت آرزو کند که می توانست خون هیکل درازآویز بر گردن مباح شمارد و به اشارت دستی میرغضب را فرمان دهد تا سر از تن "تجدد" و "متجددین" جدا ساخته، گوشتها و استخوان هاشان بجود! باری، نوبتی میان نگارنده و سلطان بر سر کلاس "حقوق بین الملل اسلامی"- که هیچگاه صفت اسلامیت اش بر هیچ متعلمی آشکار نشد- بحثی شورمندانه و آتشین پیش آمد. عصر، عصر اصلاحات بود و سال از سالیان درخشان آن. سلطان نه میرغضب داشت، نه اصلان، نه الهام و نه حتی کدخدا. در جنت جنتی نیز راهش هیچ نبود. ناچار قیافه ای عالمانه بر خود بگرفت و در مقام "گفتگو" برآمد. ساعتی نگذشت که ضعف در بحث و کم مایگی اش در گفتگو صبرش ستانده، فریاد برآورد که ای متجدد روشنفکرنما! ای افرنگ دوست دموکراسی طلب، ای ضد ولایت ذوالنار بند، چه می گویی که در حجیت معرفتی گزاره های وحیانی نیز می توان به بحث و سخن نشست! چه می گویی که زبان وحی، زبان تمثیل است و امری زبانی و امر زبانی نیز امری بشری! آخر می روید قدری فلسفه تحلیل (منظور فلسفه تحلیلی است) و جامعه شناسی سوسول (البته مراد حتما زبان شناسی فردیناند سوسور می بود) می خوانید و با سلاح پلورالیسم دینی و این کلام جدیدیها، مسلمات اسلام به سوال می کشید؟! به خدا اگر زمانه ای دیگر بود و این خاتمی [...]، شمایان را جسور نمی ساخت و خاتمیت قدرت مرا اعلام، تو و آن کلام جدیدیها ( سروش و شبستری و ملکیان و ...در اینجا مطلوب تفقد استاد بودند ) را بدانجا می فرستادم که آن سید خدانشناش طباطبایی ... !

و اما زمانه ای دیگر : باری ، در میان بهت و چشمان از تعجب برآمده مان از میانه تحریم که هنوز نمی دانم نقطه عطف حیات سیاسی مان بود یا فاحش ترین اشتباه آن، تابستان 84 در بعدازظهری گرم و سوزان که هوا بس ناجوانمردانه گرم است ، زیر درختان توت کهنسال دانشکده کهنسالتر گرد آمده ایم . همه هستند . منادیان شعار " آزادی ، مساوات ، تحریم انتخابات " سرخی بر گونه هایشان بیش از همیشه گل انداخته ، مسرور از آنند که عریان ترین چهره حاکمیت ، " کارگران " را به انقلاب کارگری واخواهد داشت و " گرد و خاک " چنین چهره ای ایشان را به " قدرت " خواهد نشاند تا به همراه جنگ سالاران قاره جدید دمار از روزگار ایرلندی تباران بنشسته بر صفحات شمالی آن درآورند و در پای کارگران ، خاک چون "زرافشانند " و ریاست به دانایان خویش رسانند . در دل می گویم اما آخر معین ..... معین دوست داشتنی ... آنگاه که در زندان بودیم و در بند دژخیمان سبز پوش ، مردانه استعفا داد تا چون خاتمی ننگ ضعف و ترس پیشانیش را نگدازد..... آخر معین که بیشتر به سروش شباهت داشت تا به خاتمی و کروبی !  آخر او که هیچ نشان نداشت از تاج زاده و نبوی و میردامادی و شکوری راد ! یعنی کولایی با آن چهره دوست داشتنی و آن استادی بی نظیر اش در آسیای مرکزی و قفقاز و آن معاونت حقوق بشر معهود را باید فراموش کرد ؟! آقا رضای خاتمی رابا آن صراحت لهجه و شجاعتش در نقد " استبداد قانونی " باید از یاد برد ؟! آه... ولی باشد صبح آزادی نزدیک است . چهره واقعی حاکمیت تغییرات ساختاری را شتاب می بخشد . باشد در کوتاه مدت حتما ما قربانیان بدویت "چهره واقعی " خواهیم شد ولی سحر نزدیک است و تیره ترین لحظات شب واپسین دقایق آن ..... مگر معین نیز می توانست کاری بیش از خاتمی از پیش برد ؟ مگر موانع ساختاری نهادهای فرادست انتصابی می گذاشت تا ..... ! ولی باز معین دوست داشتنی است  که چهره لبخند به لب اش ، مدعاها و شعارهای مترقی و پیشروانه اش لحظه ای ذهنم را به حال خود نمی گذارد. ذهنم محل ستیز " تصویر " ها شده است . تصویر امیر انتظام ، گنجی ، افشاری ، فروهر و بسیاری دیگر . تصویر سستی اصلاحات و کم مایگی اصلاح طلبان . تصویر زندان ، تصویر زندانبان سبز پوش ، تصویر بند 325 اوین . گویی تمامی شان دست به دست هم داده اند تا تصویری بزرگ تر بسازند: تصویر "آقا محسن " با لبخند همیشگی اش ! با صورت زیبای تراشیده اش . لبخند سازگاری اش با دموکراسی ، با تجدد ، با آرمان خواهی ترقی خواهانه اش ، با تخیل های روشنفکرانه اش ، با رادیکال ترین  روایت   از لیبرالیسم دیندارانه سروشی - پاپری اش. تو گویی با تمام اینها به جنگ لبخند معین برخاسته است .لبخند معین حقوق بشر ، یاری گر اندیشه حقوق شهروندی و خودی شماری منتقدین . لبخندی که بر خلاف اخم های نبوی و چهره عبوس آرمین و سیاست ورزی های تاج زاده ، حتی به روی سحابی و پیمان و ورجاوند هم گشوده است .

یک روز هنوز گرم پاییز 84 ، صبح از تبریز بازگشته ام  حدود ساعت 9 صبح است که زنگ تلفن آرامش ام که نه ، کابوس ام را با خبر کابوسی دهشتناک تر در هم می تند . خواب آلوده گوشی را بر می دارم . صدا آشنا است . عزیزی از آن سوی خط می گوید که ای فلان کجایی که چهارشنبه از نبود ابوترابی استفاده کرده اند و سلطان به سلطنت بر دانشگاه تهران نشانده اند . سری از تأسف تکان می دهم و بر خویش نهیب می زنم که ببین کارمان به کجا کشیده که می بایست امید به حضور ابوترابی و نقش آفرینی اش ببندیم تا سلطانی با سفاکیت کمتر بر صریر قدرت این دانشگاه مادر نشیند . ساعتی دیگر دانشگاه تهران غریق غریو شعار "رئیس انتصابی ، استعفا استعفا " است . سبزپوشان اسلحه به کمر بسته ساکن طبقه سوم دانشکده حقوق  ، سلطان به قدرت بازگشته را در میان خویش گرفته اند . به یاد اول آذر سال 81 می افتم که با مهدی امینی زاده و بهنام امینی و رضا علیجانی ، سحابی را در خروج از خانگاه صفی علی شاه – روز سالگرد شهادت فروهرها – چگونه در میان خویش کشیدیم تا در هجوم مغول وار سپاهیان گروه فشار گزندی به وی نرسد . آن حلقه اما ، حلقه مقاومت بود و سپر حراست از پیرمرد . حراستی که با گوشت و پوست و خونمان صورت می گرفت . تا من و بهنام را با دیوارهای سردو سقف های سنگین انفرادیهای اوین آشنا سازد . اما  اما ، این حلقه دگر ، حلقه قدرت بود و سرکوب و سلطه . حلقه خفقان بود تا آنانی که فریادهای بر گلو خفته شان ، به اشک بدل گردیده ، نه از حنجره که از چشمها برون می زد، نیز با مشت ، با لگد ، با ضرب و شتم پاسخ خویش به خانه برند ! گفتیم و استعفای رئیس انتصابی خواستیم تا او بی هیچ خم به ابرو آوردنی روانه طبقه آخر ساختمان ریاست دانشگاه تهران شود و چنین بود که محمد علی شاه به دوشان تپه رسید .   

مؤخره : سالهای اصلاحات ، سالهای احیای دانشگاه بود تا دگر باره جنبش دانشجویان معترض طبقه متوسط خود را در قامت یک جنبش اجتماعی افرازد. نقطه ثقل جنبش دانشجویی در تمام این سالها نیز دو دانشگاه مرکز شهر تهران – دانشگاههای تهران و امیرکبیر – بود که اولی با محوریت فضای " برون انجمنی " و دومی با سعایت فضای " انجمنی " اش توانست سرنوشت سازترین لحظات جنبش دانشجویی را رقم بزند . هر قدر عاملیت این دو دانشگاه محوری در این سالها بیشتر و بیشتر شد ، بغض و کینه اقتدارگرایان و "میل به سرکوب" ایشان در حق این دو نیمه مکمل نیز فزونی گرفت . اگر دانشگاه تهران به سبب داشتن گستره ای از دانشکده های علوم انسانی استعداد طرح ادعای حوزویان بر رویش بیشتر بود و ریاست های به یاد ماندنی حوزویان را حداقل بر بخش علوم انسانی خود در مقطع پیش از دوم خرداد تجربه نموده بود تا بار دگر پس از پیچیدن نسخه اصلاحات نیز بتوان به رجوع اقتدارگرایان به خاطرات سلطنت تمام عیار دهه 70 شان بر آن اندیشید ، لیکن امیرکبیر دانشگاه صنعتی بود و از حوزویان سنت گرا تهی!  آخر سنت گرایان هیچ گاه بر روی لایه های علوم تجربی و فناوری منظومه معرفتی جهان جدید نه اشرافی داشتند و نه انگیزه ای جهت ورود بدان ! اما اگر سنت گرایان علاقه ای به علوم جدید از خویش نشان ندادند ، بنیادگرایان نظامی گرا حداقل به سبب اقتضائات امور نظامی بود که به ویژه با استفاده از رانت های علمی دولت رانتیر ، ره دانشگاههای صنعتی به روی خویش گشوده یافتند . نهایتا نیز بغض اقتدارگرایان نسبت به این دو بود که کارنامه سلطنت سنت گرایانه بر دانشگاه تهران و حکمروایی تمامت خواهانه بر امیرکبیر را به یک سان رقم زد . از نیمه 84 که دوگانه زنجانی – رهایی دوگلوی تهران – امیرکبیر را در چنبره خود می گیرد ، است که در اولی انجمن تازه تأسیس دموکراسی خواه – البته در این مورد با همکاری انجمن اسلامی حال طیف شیرازی شده آن – نفسهایش به شماره می افتد. احکام فله ای کمیته انضباطی گریبان بیش از 200 نفر از دانشجویان این دو دانشگاه را می فشارد. به راحتی آب خوردن احکام کمیته انضباطی برای اتهامات سیاسی که هیچ سند و مدرکی نیز جهت اثبات آن ارائه نمی گردد ، صادر می شود. در دومی انجمن اسلامی با سابقه و یکدست اش از برگزاری انتخابات منع می گردد تا نهایتا دبیر وقت اش هم به زندان انفرادی محظوظ گردد و هم به کسوت سه ستارگان در آید .

در اولی نگارنده به خواست سلطانی آیت الله از سوی وزارت اطلاعات و کمیسیون گزینش وزارت علوم – نه در ابتدای تحصیل در دوره کارشناسی ارشد که در واپسین مراحل آن – ممنوع التحصیل گردیده از دانشگاه اخراج می گردد تا حتی مقام والاجاه اعلیحضرت ریاست دانشگاه با وجود صدور رأی دیوان عدالت اداری به نفع دانشجوی شاکی و به ضرر رئیس متشاکی ، از تمکین بدان نیز گردنکشانه استنکاف نموده ، از پذیرش رأی بازگشت به تحصیل دانشجوی بی چاره خودداری کند ! رئیس دوم در یک شب تابستانی بولدوزر به مهمانی دفتر انجمن اسلامی بفرستد و دفتر و مسجد متعلق بدان را یکجا ویران نماید تا روز هنگام دستور توقیف فله ای نشریات دانشجویی منتقد نه نظام و نه حتی دولت ، که منش ریاست اش را بر آن دانشگاه ، یکجا صادر فرماید !

روز دگر نیز ، فرمان نظامی خود را چنین تقریر فرماید که ساختمان کانو نهای فرهنگی دانشگاه می بایست بر سر دانشجویان و لوازم شان یکجا خراب شود تا عکسها ، کامپیوتر ها و میزها و دیگر لوازم و اموال دانشجویان و کانونهاشان را نشا ن دهد که زیر تلی از خاک مدفون گردیده اند . عکسهایی که چه شبیه اند به عکس های کوی دانشگاه تهران در صبحدمان هجده تیر 78 و بیست خرداد 82. شگفتا که چه می مانند به آشی که سعید عسگر پخته بود در شبانگاه 23 خرداد 82 در خوابگاه طرشت دانشگاه علامه !

اما آخرین دستور ملوکانه مقام ریاست دانشگاه تهران : نگارنده با وجود آنکه حسب رأی دیوان عدالت ، دانشجوی کارشناسی ارشد علوم سیاسی دانشگاه تهران محسوب گردیده ، به عنوان دانشجوی دانشگاه تهران نیز توسط معاونت دانشجویی این دانشگاه به رسمیت شناخته می شود ، سه شنبه 21 فروردین ، برای نخستین بار در سال جدید قصد دانشگاه خویش و دانشکده مالوف اش را دارد که نگهبان درب شرقی جلویش  را می گیرد که جهت تردد به دانشگاه شما باید از درب غربی – درب حراست – مراجعه نمایی . پس از طوافی کامل به دور دانشگاه به در غربی می رسم . رئیس گارد انتظامات از "ممنوع الورود" شدن مجدد ام به دانشگاه خبر می دهد و به دفتر معاونت دانشجویی حوالت ام ! معاونت دانشجویی نیز با پذیرش اینکه قانونا نگارنده  دانشجوی دانشگاه است و حق تردد وی در محل تحصیل محفوظ ، خبر از رخدادی می دهد که در پیش از تعطیلات سال جدید اتفاق افتاده!  که بله ، شما حاج آقا را در دانشکده حقوق دیده اید و به ایشان " سلام" نداده اید . ایشان نیز عصبانی شده ، ممنوع الورودتان کرده اند . در برابر استدلال غیر قانونی بودن این فعل نیز که من ( معاون دانشجویی ) به عرض رساندم ، به" اجتهاد " خویش و اولویت اجتهاد بر قانون اشاره فرمودند و لذا شما تا زمانیکه حاج آقا در اجتهاد خود تجدید نظر نکنند ، ممنوع الورود خواهید بود ! به یاد نوشته میرزا یوسف خان مستشارالدوله تبریزی در یکصد و اندی سال پیش در رساله " یک کلمه " می افتم که " تمام مشکل ما ایرانیان در یک کلمه خلاصه شده است و آن کلمه مجلله و حسنه قانون است ". بدین سان "چنبره سرکوب" در دانشگاه در امتداد زنجانی تا رهایی رقم می خورد . باشد که رستگار شویم !!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط سمازاهد  | 

پیمان عارف: تقاضای انفصال از خدمت عمید زنجانی را خواهم نمود!


تهران- خبرگزاری کار ایران:
پيمان عارف، دانشجوي محروم از تحصيل دوره كارشناسي ارشد دانشگاه تهران گفت: هفته آينده تقاضاي انفصال از خدمت رييس دانشگاه تهران و مرتضي نوربخش، رييس هيات گزينش استاد و دانشجوي وزارت علوم را به ديوان عدالت اداري ارايه مي‌‏دهم.
عارف در گفت‌‏وگو با خبرنگار "ايلنا"، با شرح وقايع يك ساله محروميت از تحصيل خود گفت: در اين يك سال تلاش‌‏هاي زيادي براي ادامه تحصيل كردم اما تاكنون موفق به بازگشت به تحصيل نشده‌‏ام.
وي با بيان اينكه در يك سال اخير تعداد دانشجويان محروم از تحصيل به 22 نفر رسيده است، گفت: در اين مدت كميته پيگيري وضعيت دانشجويان محروم از حق تحصيل، ديدارهاي فراواني با بزرگان نظام داشت كه همه آنها معتقد بودند اين موضوع مربوط به دولت نهم است و نبايد آن را به پاي ديگران نوشت.
عارف با اشاره به راي ديوان عدالت اداري مبني بر توقف حكم ممنوع‌‏التحصيل بودن وي و عدم استنكاف وزارت علوم و دانشگاه تهران به اين حكم، گفت: از اسفند ماه گذشته تاكنون شعبه 2 ديوان عدالت اداري دو نامه پيرو براي وزارت علوم و دانشگاه تهران ارسال كرده است اما وزارت علوم و دانشگاه تهران به هيچ‌‏كدام از اين دو نامه كه براي ترغيب دولت و نهاد دولتي به اجراي حكم ديوان عدالت اداري است، پاسخي نداده‌‏اند.
وي ادامه داد: حسب آيين دادرسي، پيرو سوم حتي بدون ارسال پاسخ از سوي قوه مجريه نيز مي‌‏تواند زمينه‌‏ساز تقاضاي انفصال از خدمت محل استنكاف از راي توسط شاكي شود لذا با توجه به ارسال پيرو سوم در اين هفته و با توجه به اينكه مسووليت استنكاف از راي ديوان را به طور مستقيم بر عهده شخص عميد زنجاني، رييس دانشگاه تهران مي‌‏دانم، در صورت تداوم استنكاف به راي ديوان هفته آينده تقاضاي انفصال از خدمت عميد زنجاني و مرتضي نور بخش را به ديوان مي‌‏دهم.
اين فعال دانشجويي با اشاره به ممنوع‌‏الورود شدن خود به دانشگاه تهران از آغاز سال 86، گفت: در پاسخ پيگيري‌‏هاي من اعلام شد كه دفتر رييس دانشگاه اين دستور را به انتظامات داده است و من به‌‏رغم اي ديوان عدالت اداري حتي امكان ورود به دانشگاه را ندارم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 4:17 بعد از ظهر  توسط سمازاهد  | 

امیر بس کن!

الان بازم مطلب امیر عباس فخرآور رو خوندم در پاسخ به وب-نگاشت پیشینم! چند نکته را بازم مجبورم بگم. ۱: کسی در بین بچه های تحکیم اسلحه روی شقیقه من نگذاشته و نمیتواند بگذارد که حسابت را با امیر فخراور روشن بکن.من اگر حسابم و مرز بندیم رو با فخراور روشن کردم به این خاطربود که خوب من واقعا همه جوره باهاش تفاوت و مرز بندی انکار نا پذیر دارم.یک لفت لیبرال جمهوری خواه با سو گیری مبارزه مدنی با نگاه به درون قطعا متفاوت است با امیر عباس فخراور!!!! ۲:دوستان من وقتی متفتن تفاوتها هستند منطقا حق دارند طلب مرز بندی شفاف و مبرز کرده بر نتابند که دوست و همفکرشان به چیزی که نیست "تصویر" گردد! ۳:امیر جان بهت گفتم و الانم میگم با اشتباهات وحشتناک خودت و هوشیاری لنینیستی مخالفان چپ گرایت تصویر آن "آدم بد" از تو ترسیم گردیده که در بد بودن یا خوب بودنت نمیتوان نفیا یا ایجابا و به طور استدلالی گفتگو کرد و "بد بودن"ات مفروض گرفته شده است!اون شب که زنگ زده بودی فکم درد گرفت بس که از اموزه های مبارزاتی لنین برات صحبت کردم تا به شیوه های عملکرد لنینیستها وقوف یافته کمتر "سوتی" بدهی ولی ظاهرا اصلا خوب گوش نکردی و حرفهامو مثل همیشه سرو ته و در هم متوجه شدی! ۴:اصلا نگفتم روشهای تحکیم لنینیستیه. گفتم مارکسیست-لنینیستها که به دنبال "وابسته به امریکا" میگردند تا چون اژه ای جاسوس بیابند و فحشش دهندو بگویند "دیدید دشمن لیبرال ما را؟" تو را یافته اند.این به این معنا نیست که تو واقعا آدم بدی هستی. پیش از تو نیز به محسن سازگارا فحش میدادند که این لیبرال امریکایی...... تو اونقدر "سوتی" دادی که محسن از مد افتاد! خوب وقتی تصویر آدم بده ازت عمومی شده طبیعتا تحکیم هم روت موضع پیدا میکنه. به ویژه که مدام از وقتی رفتی ینگه دنیا داری بهش با استفاده ازامکانات رسانه ای-مجازی دشنام نثار میکنی! ۵:من اصلا فکر نمیکنم که تو تجسم شر هستی. فکر هم نمیکنم که تجسم خیر می باشی ولی فکر میکنم در عرصه سیاسی کنشگر پر خطا و اشتباهی هستی! آدم بدی نیستی. پر اشتباهی! وقتی هم که چنین تصویری از فردی وجود دارد اصلا نمیتوان به او نزدیک شد. بهت گفتم و بازم میگم که بد یا خوب، درست یاغلط، تحکیمی ها دوستان من هستند و دارم باهاشون کار میکنم. خیر الموجودین فضای دانشجویی ما نیز همینها هستند.من هم بارهاگفته ام که قصدندارم ایران رو ترک کنم و تا در ایران هستم دوستان و همراهانم در مبارزه دموکراسی خواهانه همین بچه ها هستند. منطقا آیا میتوان یک نهاد و یک مجموعه را به نفع یک فرد، آن هم با چنان تصویر سازی صورت گرفته از وی، کنار نهاد؟ به علاوه اگر آن مجموعه به لحاظ هویتی،منشی و روشی یسیار به شما نزدیکتر باشد تا آن فرد! ۶: عزیز تو که نزد حضرات امریکایی و ایرانی-امریکایی از شرایط مطلوبی بر خوردار هستی و نزدیکی آنان نیز بسیار به پروژه سیاسیت بیشتر است و نیازی به نزدیکی با فعالین دیگر سیاسی به ویژه در درون مرز نداری.پس دلیلی هم برای ورودت به مسائل درون مرز و طرفیت یافتنت در مسائلی که تو در آنها مدخلیتی نداری نمیبینم! پس لطفا از ورود به این حوزه بپرهیز و ما رابا دعواهایمان در خانه پدریمان تنها بگذار. باز هم تاکید میکنم نازنین، تو اصلا انسان بد یا نا شریفی نیستی.نیت خیر خواهانه نیز داری.راهت برای رسیدن به مراد مطلوبت اشتباه است و منش سیاسیت غیر قابل دفاع........... پاینده ایران آزاد-تهران-۲۲ فروردین
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 4:48 بعد از ظهر  توسط سمازاهد  | 

بازم آیت الله ممنوع الورودم کرد!

پس از رای دیوان تا مدتها "شیخ الرئیس عمید زنجانی" از تمکین به آن استنکاف نمود و هیچگاه اجازه باز شدن فایل آموزشی ام را نداد تا بتوانم پایان نامه ام را دفاع کنم که پاسخ اش را همین روزها با دادن تقاضای "انفصال از خدمت زنجانی" به اتهام سرپیچی و استنکاف از تمکین به رای دیوان عدالت اداری توسط وکیلم در پرونده شکایت از وزارت علوم و دانشگاه تهران-استاد محمد علی دادخواه- خواهم داد! لیکن تنها نتیجه ای که رای دیوان داشت این بود که معاونت دانشجویی دانشگاه آن را پذیرفته و حسب آن مرا به عنوان دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه به رسمیت شناخت تا ممنوع الورودیم را به دانشگاه تهران رفع نماید! دیروز که قصد رفتن به دانشگاه را داشتم نگهبان درب شرقی جلویم را گرفت که باید از در حراست وارد شوی.در درب حراست نیز گفتند به دفتر معاون دانشجویی مراجعه کن. دکتر قمصری نیز فرمودند "حاج آقا" شما را در دانشکده حقوق دیده اند و ظاهرا به ایشان سلام نداده اید که ناراحت شده و مجددا ممنوع الورودتان کرده اند! در برابر اعتراض من به غیر قانونی بودن این عمل نیز گفته آمد که بالاخره ایشان مجتهد هستند و اجتهادی عمل میکنند!!!! عیمد عزیز باش تا صبح دولتت افول کند
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 12:45 بعد از ظهر  توسط سمازاهد  | 

در دفاع از دفتر تحکیم

اخیرا و پس از رخدادهایی که در نشست انتخاباتی چند هفته پیش دفتر تحکیم به طرفیت حقیر اتفاق افتاد و موجبات رد صلاحیت بنده را به بهانه کمبود سوابق تشکیلاتی فراهم ساخت تا نهایتا "خروج" و یا به عبارت بهتر "اخراج" اینجانب را از نشست توسط طیف وابسته به اصلاح طلبان محافظه کار و روحانی تحکیم رقم زند یکی از دوستان مقیم ایالات متحده در قالب مطلبی در وبلاگ شخصی خویش با طرح این مسئله و به بهانه آن به حمله علیه کلیت مجموعه تحکیم پرداخته اند که واکنشهایی را نیز در ایران در میان برخی از فعالین دانشجویی- اعم فعالین درون و بیرون مجموعه تحکیم- در پی داشته است.از آنجا که حمله نخستین به استناد امر اتفاق افتاده برای من صورت گرفته انتظار منطقی و به جایی در طی این مدت از سوی عزیزان مبنی بر اعلام موضع بنده در این مورد وجود داشته و مطرح گردیده است .چه ،شاید در این بحث اینجانب بیش از هر فرد دیگری ذی مدخل بوده باشم.لذا سطور زیر را در پاسخ به امور اتفاق افتاده که وجهی فراتر از چند وب-نوشت دارد قلمی میکنم.۱-در طی نزدیک به یک دهه فعالیت سیاسی، دانشجویی و مطبوعاتی ام با افرادبسیاری رابطه دوستانه، انسانی و عاطفی داشته ام. افرادی که به هویت های سیاسی - فکری متفاوت و گوناگونی نیز تعلق داشته اند. دوستی با هیچیک از ایشان نیز الزاما به معنای زیر پا نهادن هویت سیاسی - فکری خویشتن و ارتقای دوستی و رابطه انسانی به یک ائتلاف سیاسی نبوده و نمی باشد.

چنین شد که من صاحب دوستان و آشنایان گوناگون از چپ ترین لایه های اپوزیسیون تا راست ترین آن و اصلاح طلب ترین لایه های حاکمیت تا محافظه کارترینش گردیدم. دوستانی که بعضا نیز بر من منت نهاده و از طریق تلفن جویای احوال و یا اخبار مربوط به بنده می گردند . صحبت نمودن و درد و دل کردن با هیچ یک از ایشان نیز به معنای همکاری سیاسی و یا دادن نمایندگی و وکالت به ایشان در هیچ موردی از مسایل مربوط به بنده نمی باشد. ۲- دوستی ام با نگارنده وب نوشت انتقادی در باب تحکیم نیز از این قاعده بر کنار نیست وی نیز در خیل دوستانی قرار می گیرد که من با حفظ فاصله و مرزبندی سیاسی - هویتی از داشتن روابط شخصی دوستانه با وی در گذشته و به هنگام حضورش در ایران مسرور گردیده ام. روابطی که وی از آن به "رفاقت قدیمی" تعبیر می نماید. ایشان هنوزهم پس از گذشت حدود یک سال از اقامتشان در ایالات متحده هر از چند هفته ای به من تلفن کرده و در مورد مسایل جاری در وطن پرسش می نماید. حدود ۲ ماه پیش نیز از طریق یکی از دوستان مشترک از تصمیم برای کاندیداتوری شورای مرکزی اطلاع حاصل کرده تماس گرفته، ابراز محبت نمودند. پس از نشست اخیر نیز در ساعات نخستین که شرایط روحی - روانی نگارنده وضعیت مناسبی نداشت تلفن کرده از نشست پرسش نمودند. تا هنگامی که از رد صلاحیت شدن اینجانب پاسخ شنیدند و بسته شدن "حفره لنینیسم" در مجموعه، در مکالمه ای یک ساعته که در آن نگارنده عمدتا شنونده بود و گفته هایش نیز توسط مدیر مسئول ماهنامه ایران مهر استماع می گردید تا امروز بتوان به شهادتش گرفت، سعی وافر در تشویق نگارنده به برخورد با کلیت تحکیم نمودند تا پاسخ بشنوند که "من از تضعیف تحکیم و حمله به آن بنا به دلایل متعدد استقبال نمی کنم و خود نیز از آن دوری جسته با وجود برخورد ناشایست صورت گرفته با خویش، صبورانه و نجیبانه از دست یازیدن به هر فعلی که دشمنان دموکراسی در ایران را شاد کند،پرهیز خواهم نمود" پس از اتمام مکالمه نیز وقتی واکنش جناب مدیر مسئول را ملاحظه کردم از اتفاق افتاده بدین تعبیر یاد نمودم که بلاهت دوستان نادان باعث جولان یافتن دشمنان تحکیم گردیده است ۳- به هیچ روی در باب مسایل نشست سخن نگفته و سخن گفتن در آن مورد را به صلاح ندانسته ،وکالتی نیز به فردی در این جهت نداده ام. وکلایم تاجایی که می دانم جز عبدالفتاح سلطانی و محمدعلی دادخواه کس دیگری را شامل نمی شوند تا به نام من و به کام خویش وکیل گونه دایه مهربانتر از مادر شوند و کاتولیک تر از پاپ به زعم خویش به حمایت از من برخیزند. ۴- مرز بندی خویش را صراحتا و صمیمانه با خط سلطنت و سلطنت طلبی با تمام انواع و انحاء آن و عاملین و وابستگانش اعلام نموده بر هویت جمهوریخواهی لیبرال خود پای می فشارم.۵- با مبارزه رابین هودی سیاسی مخالف بوده،وابستگی و سخن گفتن در جهت مصالح یک دولت بیگانه بنام ایالات متحده در باب ایران را عمیقا تقبیح می کنم. اعتبار سیاسی در جامعه ایران نه به پذیرش در میان دولتمردان امریکایی بل به مقبولیت در جامعه مدنی و عرصه عمومی ایران باز می گردد. ۶- خود را به عنوان یک فعال مستقل دانشجویی به مصالح دفتر تحکیم وحدت و هویت حقیقی و نه حقوقی و اساسنامه-مرامنامه ای اش متعهد می دانم و در باب نشست صراحتا عرض می کنم که گر چه رد صلاحیت من به بهانه کمبود سوابق تشکیلاتی عنوان گردید لیکن این رد صلاحیت حاصل فشار اصلاح طلبان مذهبی مجموعه و وابستگان به احزاب اصلاح طلب حکومتی، با عاملیت" آقای وقایع نگار خبرگان تودرتو و پیچ درپیچ" بود. فشاری که متاسفانه در موقعیت انفعال و ضعف میراث داران لیبرال و عرفی گرای تاریخ شش ساله طیف علامه تحکیم به ثمر نشست. چه میراث داران این بار در زمان واحد نه با یک دشمن ،بنام اصلاح طلبان حکومتی بل با دو دشمن یعنی با دشمنی مارکسیست - لنینیست ها نیز مواجه بودند و قطعا با توجه به اشتباهاتی که فراکسیون مدرن تحکیم در  تابستان ۸۴ به هنگام اعلام کاندیداهای خویش برای شورای مرکزی مرتکب شده بود، و ایجاد بی مورد دو حفره همزمان چپ و پیروان اصلاح طلبان حکومتی در آن واحد در مجموعه و ضعف تعینهای حقیقی میراث داران، طبیعی به نظر می رسید که بهانه اساسنامه ای آنانی که سیاست ورزی را به معنای بازی غیراخلاقی و کودکانه از زعمای اطلاح طلبشان آموخته اند، به فرجام مطلویشان رسد! ۷- امیدوارم با توضیحات داده شده نیازی به بازگویی بیش از این رخدادهای نشست نبوده باشد و حال که خوشبختانه در شورای مرکزی جدید میراث داران لیبرال توانسته اند به فرادستی دست یابند همفکران عزیزم ،خود به جبران مافات دست یازند. ۸- لازم به تذکر است در باب بهانه اساسنامه ای، در تمام ۶ سال سابقه طیف علامه تحکیم هیچگاه با توجه به شرایط بحرانی و غیر طبیعی دفتر تحکیم در دهه ۸۰ که همواره در زیر فشار نهادهای حکومتی بوده است ،دیگر امکان اجرای تمام عیار اساسنامه وجود نداشته باشد. و شاید به جرئت بتوان گفت قریب به نیمی از اعضای شورای مرکزی این سالها فاقد شرایط تمام عیار اساسنامه ای بوده اند! چه در همین شورای مرکزی  گذشته دوستی که حتی عضو شورای عمومی دانشگاه تربیت مدرس نیز نبود به عضویت در شورای مرکزی تحکیم دست یافت و یا فرد دیگری که هیچگاه عضویت در شورای مرکزی دانشگاه تهران را در سوابق خویش نداشت به جمع اعضای شورای مرکزی پیوست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 1:19 بعد از ظهر  توسط سمازاهد  | 

تا فردا.........

تمام عید رو با فشار و خواست دوستان مبنی بر موضع گیری در مورد مطلب آقای فخرآور در مورد تحکیم و اساسا باز گویی داستان نشست سپری کردم.عجله نکردم تا نظر مشورتی برخی از عزیزان را نیز که میبایست به صورت ای-میلی جویا میشدم را بشنوم. این اتفاق افتاد و اکنون جمع بندی نهایی در باب مواجهه با "مسئله"ای به نام فخرآور را دارم! قول میدهم در اسرع وقت مکتوبی را در این مورد منتشر کنم. اجمالا عرض کنم که به هیچ روی قصد تضعیف و تخریب تحکیم را بر نمی تابم!!! پس تا فردا......یا حق
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 6:11 بعد از ظهر  توسط سمازاهد  | 

سلام مهندس!

۴ماه انتظار هم به سر رسید و بالاخره انگاه که چشمهامان در واپسین روزهای رمضان پس از تحمل روزه داریهای امسال دشوار تر از هر سال کم سویی اش را به انتظار فطر نشسته بود فرج نیز با فطر همراه شد تا بار دیگر مهندس را در میانمان بینیم! این ۴ ماه میدانم برای مهندس دشوار بوده! چه درد ۲۰۹ را رنج فراغ پدری چنان افزود.لیکن داغ انانی چو من نیز که خود در بیرون بنشسته عزیز در کنج دژ اژه ای داشتند و دستشان نیز از اقدامی موثر کوتاه بس طاقت فرسا بود! مهندس را نخستین بار که نامش را به صورت جدی شنیدم در همان دژ مستور در میانه درختان تبریزی بود.انگاه که خود در سال ۸۱ از پس حضور فعال در خیزش پاییز۸۱ در اعتراض به حکم اعدام ان عزیز دیگر-هاشم اغاجری-چندی رخت سکونت در ان دژ پیر کرم رنگ-۲۰۹ اوین- افکنده بودم تا ضیافت پس از ضیافت خدای اسمان معنا با گماشتگان خدایگان زمین سفلی ارایم!!!!! گماشته پس از هفته ای ملاطفت از جنس اندکی کمتر از نوع "سید مجیدیش" و بیشتر از مطاع "امیری"انه اش و پس از طرح مکرر امتداد ملاطفتی چنین تا حداقل ۵ سال بامدادی آمد.من نیز به گمان ملاطفتی دیگر خویش بر جامه خواب پیچیده ناگهان گماشته را در مقام سفیر ازادیم یافتم!!! وقتی دلیل از گماشته جستم او که خود به گمانم دیگر اکنون باید از ۱سال پیش از گماشتگی کنار نهاده شده باشد چرا که واقعا با گماشتگان "سبز پوش" تفاوت داشت گویی که خود نیز از این اتفاق خوشنود باشد با قیافه ای حق به جانب گفت:گفته بودم که ظرفیت نظام برای تحمل انتقاد زیاد است.اخر این انقلاب خدایی است و مقدمه ساز ظهور................!!!! بالاخره هم نظام خودش برای ازادیت تلاش کردو یک نماینده مجلس نظام................!!!! بله من ازاد شدم و قسمت قابل توجه ازادیمو مدیون فردی بودم به نام "علی اکبر موسوی خوئینی!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 1:17 بعد از ظهر  توسط سمازاهد  | 

متن کامل حکم

 

 

در خصوص آقای پيمان عارف اسکويی فرزند جليل دائر بر

1. اتهام اقدام عليه امنيت کشور با شرکت در تجمعات غير قانونی ، در گيری های کوی دانشگاه و اختلال در نظم وآسايش

2- شرکت در تجمعات غير قانونی به حمايت از دکتر هاشم آقا جری 

 3- تمرد از دستور پليس به شرح محتويات کيفر خواست و پرونده که قبلا تشکيل شده است ، بزه های رديف اول وسوم در خصوص نامبرده محرز بوده ، فلذا دادگاه مستندا به ماده 610 قانون مجازات اسلامی وی را با رعايت ماده 22 قانون مجازات اسلامی به 18 ماه حبس تعزيری محکوم می نمايد . "  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 11:56 قبل از ظهر  توسط سمازاهد  | 

حکم دادگاه انقلاب

شعبه ۲۶ دادگاه انقلاب طی حکمی ديروز ۱۹ فروردين ماه ۱۳۸۵ ، "پيمان عارف " را به جرم اقدام عليه نظام به  يک سال ونيم حبس تعزيری محکوم کرد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 9:11 قبل از ظهر  توسط سمازاهد  | 

تبار شناسی جمهوری خواهی

جمهوريت چيست؟ جمهوری خواه کيست؟

 

 

        انقلاب ضد سلطنتی 57 را بيش از هر چيز ديگر می توان در چهار چوب يک گذار گفتاری در وضعيت انسدادو تخريب درونی گفتار مشروطه طلبی و نگاه دولت مطلقه پهلوی به گفتار جمهوريت ، مورد نقادی قرار داد. در اين رهيافت پديدار شناختی ، سه سنخ آگاهی سياسی_ روشنفکرانه در وظعيت تاريخی تجدد گرايی ايرانی ، قابل تفکيک می نمايد. آگاهی نخستين که در برابر پرسش اعظم ، پرسش استبداد ايرانی از مشروطه کردن ومحدود کردن قدرت در قالب ساختار حقوق گرا توسط "قانون" و نهادهای حقوقی چون پارلمان وقوه مجريه ، در نهايت به واسطه" قانون اساسی"سخن می گويد.اينگونه آگاهی در برابر استبداد، پاسخی محتوايی زير ساختی ارائه نکرده، با صورتبندی چهار چوبی فرماليته غير ساختاری ودر نهايت دارای نسبت قابل ملاحظه با" اراده " نخبگان سياسی ، جنبش سياسی انقلاب مشروطه را رقم می زند .

انقلاب مشروطه که به واسطه ويژگيهای زير ساختی مشروطه ناشدنی " وضعيت سلطنت " در ايران زود هنگام با فرا رسيدن کودتای 3 اسفند 1299 با شکست مواجه مي گردد.

سنخ دوم آگاهی تجدد گرا در ايران را می توان آگاهی دولت مطلقه تجدد گرا نام نهاد.

گفتاری که جنبش سياسی بر اندازی ساطنت قاجار و شکل گيری دولت مطلقه نوساز پهلوی اول مهمترين ره آورد آن وروشن فکرانی چون محمد علی فروغی ، علی اکبر داور ، تيمور تاش ، سيد حسن تقی زاده و. . . برجسته ترين نمايندگان آن محسوب می شوند .

با آغاز جنگ جهانی دوم و سرنگونی دولت مطلقه پهلوی اول حد واسط سال های 1320 تا 28 مرداد1332 رقابت وستيزش دو گفتار دولت مشروطه و دولت مطلقه مسير سياسی_روشنفکرانه جامعه ايرانی را رقم می زند . از پس دولت رضا شاهی ، ميراث مشروطه طلبی سر برآورده ، در برابر گفتار رسمی و مسلط دهه های نخستين قرن صف می آرايد.

         برجسته ترين نمايندگان  ميراث مشروطه در اين سالها در قالب جبهه ملی به رهبری دکتر محمد   "مصدق" ، ماوا می گزينند و برجسته ترين نمايندگان گفتار  دولت مطلقه نيز دز چهار چوب احزاب دست راستی ايران چون آريا ، سومکا ، پان ايرانيست ها . . . تجلی نمودند که ويژگی مشترک تمام " راست " دهد 20 و30  ايران را در نگاهی کلی می توان در اشتراک مفاهيم"باستان گرا" وانديشه دولت مطلقه ايرانشهری صورتبندی کرد.

               "راستی"، که در برابر جبهه ملی بويژه حزب ايران ، حول محور در بار اجتماع می يابد. در همين سالهاست که در ديالکتيک اين دو آگاهی، آگاهی جمهوريخواه به مثابه سنتز اين دوسنخ آگاهی پيش گفته  رخ نموده ،    نخستين بارقه های خود را در قالب نقادی های درونی به گفتار مشروطه خواهی از  سوی کسانی  چون دکتر سيد حسين فاطمی، نشان می دهد. سنتز جمهوری خواهی با شيفت از ميراث ليبراليسم جزيره ای (انگليسی ) به ليبراليسم قاره ای و پذيرش صميمانه تر ميراث انقلاب کبير فرانسه ، هر چند آگاهی جمهوری خواهانه در مقطع انقلاب ضد سلطنتی در رقابت با گفتار تشيع سياسی به مثابه سنتز گفتار مارکسيسم شرقی ايرانی شده توسط جنبش کژ تابيده چپ ايران و صورت بندی های دولت گرا  از فقه شيعه ، وضعيتی شور بختانه يافته و به صورت کژ تابيده در قالب يک جمهوری دين سالار ( craticTheo  )  عرضه گرديده و در نهايت با قلب اصل گفتارش تسلط و باز توليد يک دولت مطلقه ايدئولوژيک را به نظاره   می نشيند . ولی در نهايت امر ميراث جمهوری خواهانه از ميانه دهه 70 بويژه از ميان آن بخشی از نيروهای سياسی که گذار کامل از آگاهی مشروطه خواهانه به اگاهی جمهوری خواهانه را انجام داده و عمدتا در قالب همان نهاد قديمی ليبرال_ ناسيوناليستهای ايران ، يعنی جبهه ملی متمرکز بوده و حاملان برجسته ای چون مهنددس امير انتظام ، دکتر پرويز ورجاوند و . . . را شامل می گردد، سر بر می آورد.

البته از همين سالهاست که به آرامی لا يه ديگری از جمهوری خواهان آتی ايران نيز شکل مي گيرد که امروزه اکبر گنجی نويسنده مانيفست جمهوری خواهی ايران را مي توان برجسته ترين نماد آن دانست .

لايه ای که با نقادی گفتار مشروطه طلب جوهوری اسلامی خواهانه ، صورتبندی منطقی جنبش سياسی اصلاح طلبان مذهبی که از دوم خرداد 76 تا 84 قوه مجريه ودر مقطعی قوه مقننه جمهوری اسلامی را در اختيار می گيردو از درون آن سر بر می آورد .

  لذا سپهر سياسی دهه 80 ايران را می توان سپر ستيزش دو گفتار جمهوری خواهانه و جمهوری دين سالار طلبانه دانست. نگارنده پس از نگاهی پديدار شناختی _ تفسير گرا   به " جمهوری خواهی  " به مثابه يک سنخ آگاهی و نظام معنايی ذر بخش نخستين ، در بخش دوم به تلاش جهت پردازش انظمام تر پروژه جمهوری خواهی در دهه 80 و زمان حال خواهد پرداخت.

 

 

پيمان عارف          

 

Email:peymane_aref@yahoo.com

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 11:19 قبل از ظهر  توسط سمازاهد  |