در چند سال اخير كه جامعه مدني ايران با گشايش سياسي- اجتماعي حاصل از اصلاحات گسترش و تعميق يافته، توانست هويتهاي خاموش اجتماعي را به معارضه با هويت مسلط، رسمي و دولتي برانگيزاند، بود كه بار ديگر در ميانه هويتهاي مقاومت و معاني انتقادي در سپهر اجتماعي ايران، مفاهيم جنسيتي خويشتن آراست تا در ايران دهه 80 شاهد شكل گيري يك جنبش اجتماعي باشيم كه به نام كنشگران، معاني و مطلوبيت هايش از آن به "جنبش زنان" ياد مي گردد. نوشتار حاضر در پي بازخواني جنبش زنان طبقه متوسط ايران در دهه 80 بوده، فهم تيپولوژيك از اين جنبش در طبقه بندي جنبشهاي فمينيستي را مراد نموده است. آنچه در پي مي آيد حاصل بخشي از گفتارهاي نگارنده در سال 84 در چند هفته متوالي در نهادغير دولتي "كانون اشتراك" مي باشد. گفتارهايي كه گر چه در يك كانون مطلقا "غير ليبرال"، با مخاطبين سوسياليست صورت گرفت، ليكن گفتگوهاي انتقادي پس از اتمام گفتار هر جلسه، ميان گوينده و شنوندگان لحظاتي جذاب را رقم زده، براي نگارنده تجربه اي ارزنده در "گفتگو" را رقم زد!
1- پاتريشياليسم به مثابه وضعيت نخستين:
فهم ليبرال از انسان و جامعه مبتني بر وضعيت نخستين بشري و گذار از آن به وضعيت مدني، بر اساس "قرارداد اجتماعي" است. وضعيت نخستين نزد هابز، شرايطي است بدوي و خشن- با سوگيري غير نهادينه ،غير دولتي، عريان و فيزيولوژيك در خشونت ورزي- ، با حداكثري كردن صورتبندی اتمیسم اجتماعي!
آنجا كه آدميان به صورت اتم هايي جدا از هم، بی هيچ پيوستگي و ارتباط منطقي وارگانيكي، گرگ وار در صدد سلب امنيت و نفی حيات "ديگري" به نفع بقاي "خود" هستند. جامعه اي چنين فی الواقع، اجتماعي "زورمدار" بوده، در آن "فيزيولوژي جنسي" عميقا تقدير محسوب مي شود. زورنرينه "خلاء" قدرت مادينه را در هم نورديده، براي مردان فرادستي جنسي و آنگاه جنسيتي به بار مي آورد.
فرادستي كه لاجرم خويشتن را در قالب مناسبات اجتماعي توزيع نموده، نهادينه ساخته، توجيه مي نمايد. مناسبات اجتماعي كه وبر ازآن به "پاتريشياليسم" به مثابه صورتي ناقص، نخستين و غير زمين دارانه از پاتريمونياليسم ياد مي كند. پاتريشياليسم را ميتوان به مناسبات "استبداد بدوي پدرسالار" در فهمی مطلقا نادقيق، تعريف نمود. مناسباتي كه در واقع امر بر مبناي منطق زيرين وضعيت نخستين –منطق زور عريان- و در صورت نهادگرا و توجيه شده آن خود نمايي مي كند!
چنين است كه نخستين مذاهب آييني بر اساس "آيين پدران" و "توتم نياكان و اجداد" صورتبندي مي گردد. در چنين معرفت مذهبي -معرفت مذهبي پيش از اديان توحيدي و پان تئيسم- است كه "پدر اعظم" به شكل ناديده در راس مناسبات پاتريشيال قرار گرفته، مشروعيت آن را فراهم مي آورد تا "پدر اعظم ديده" در رداي "قدرت مطلقه" ازميانه وضعيت نخستين برآمده، امنيت معطوف به بقا را به گونه اي مذكر سامان دهد. سلسله مراتب پاتريشيال به همين سان از لوياتان مذكر به "پدر" هاي كوچكتر امتداد مي يابد و جامعه پدر سالار را در وجهي عمودي از توتم به پادشاه و از پادشاه به پدر و فرزند مذكر شكل مي دهد. نظم امپراتوري، نظم قدرت است. قدرتي كه زنان را از آن بهره اي نيست. نظم قدرت نيز نظم "فقدان حقوق" بيش نيست. فقدان حقوق نيز نهايتا هيچ نيست مگر "خلاء برابري" بر مدار خلاء قدرت جنسي!
چنين است كه خلاء جنسي رنگ معنا سازانه يافته، مفاهيم و دانايي هاي جنسيتي را بر اساس فهمي تكي ذهني از انسان مي آرايد. فهمي كه در آن "انسان نا برابر" به دايره نرينه خويش تحويل گرديده، فرو كاهيده مي شود. در چنين روايتي از انسان، logos در صورت مذكر خود محدود است. هم در شكل internal و هم در تحقق external اش.
بدين گونه است كه «تمدن» پيشاتجدد، به مثابه تحقق logos ،تماما در طول تاريخ چيزي نيست جز نمادها، برساخته ها، دلالت ها و فاعليت هاي مردانه!
سياست مردانه، اقتصاد مردانه، فرهنگ مردانه، ادبيات مردانه و حتي معماري مردانه.
يعني تمام وجوه عقلانيت سلطه طلب مذكر! نظم جهان گشا و جنگها و ستيزش هايي را نيز كه خطوط برجسته الواح تاريخ را گذشته از فضاهاي زنانه سفيد و خاموش آن، مينگارند را هم مي بايست در فضاي مفهومي همين "عقلانيت سلطه" درك كرد.
جنسيت مردانه، نرينگان را به مثابه جزاير منفرد، درخود و خود بسنده اي در تاريخ شكل مي دهد كه لاجرم در تداخل با جزاير ديگر بر سر "سلطه" به جنگ و ستيز مي پرازند. زن در مقام ابژه سلطه و مالكيت نيز نخستين محمل و تعلق كشمكش مردانه را همواره فراهم آورده است!
اما تجدد:
تجدد و جهان متجدد اما حديث ديگري بود. جايي بود كه ديگر آدمي در يك پروژه رهايي بخش -اومانيسم- از سلطه تمامي توتم ها، چنين عهد آمده بود كه رها گردد. تا آدمي به جان جهان بدل گشته، در اصالت خويش هستي را متعلق شناخت، تفسير و تغيير خويش قرار داده، در يك سوژه گرايي حداكثري در مركز هستي ايستد. خدايان از صرير قدرت به زير كشد و خويشتن خداي جهان گردد! نه آنكه خداي ديندارانه از كف دهد ،بل با تحديد حدود معنويت، جاي براي خود و عقلانيت خود بنيادش بگشايد.
به تعبير فرانسيس بيكن، بتها را بشكند و عقلانيت اينجهاني خويش را به جاي آن بر پاي سازد. عقلانيتي كه به زعم دكارت تنها چيزي بود كه خداوند به تساوي ميان فردهاي انساني تقسيم نموده! درانسان شناسي تجدد، انسان سوژه شد و برابردرعقلانيت.
عقلانيت اومانيستي و خود بنياد متساوي نيز انسانهای برابر آفريد.
انسانهايي كه به صفت انسان بودن خويش، فی حد ذاته "محق" تلقي شده، از جهان شرعي- اخلاقي تكليف مدار به وضعيت قانوني حق محور عبور كرده، زور از دست نهاده سلسله مراتب اجتماعي شان را حسب عقلانيت هاي برابرشان ترسيم می نمودند.
و چنين بود كه ديگر فيزيولوژي فرودستانه، جنسيت انقياد پذير نمي آفريد. انسان مبنا شد و معيار ولي به صفت انساني اش نی به صفت جنسيتي خويش! نرينگي- مادينگي زيستي از ميان آدميان رخت بربست تا جاي آن را مردانگي- زنانگي انساني بگيرد. چنين بود كه زنان چونان ديگر آدميان در وجوه جهان تجدد سهيم گشتند و "گونه بودن شان" براي طرح افكني متجددانه محيا آمد.
در وضعيت تجدد نيز -آنگاه كه هستي، انسانی شد- زنان در مقام خواست حقوق بر آمده از انسانيت خويش،برآمدند و چون مدرنيته ليبرال به سان نخستين موج مدرنيته برآمد، لاجرم اراده زنان نيز معطوف به ارزشهاي ليبرال گرديد. چنين بود كه آنچه بعدها به موج اول فمينيسم شناخته شد، نضج گرفت.
آنچه پس از انقلاب كبير وانقلاب صنعتی –به عنوان دو محل تجلي حضور سياسي- اجتماعي و اقتصادی-طبقاتی زنان- به عنوان جنبش زنان شهري (بورژوا فمينيسم) ظهور كرد، در واقع جنبش برآمده از خواست معطوف به كسب حقوق و آزاديهاي ليبرال بود كه در سده هاي 17 و 18 توسط مردان اخذ گرديده، نهادينه شده بود.
موج اولين جنبش زنان با جنبش حق راي آغاز گرديده، تحقق اش تا قرن بيستم به طول انجاميد. به مرور نيز ديگر خواستهاي ليبرال با سوگيري مبارزه مدني براي تغييرات قانوني در چارچوب حقوق گرايانه خود را وارد جنبش اجتماعي زنانی كرد كه حال ديگر زنان خرده بورژوازي را نيز در كنار خويش مي ديدند. لذا موج دوم گذار به دموكراسي در غرب بويژه، عميقا مرهون فاعليت هاي جنبش زنان است. حداكثر سازي دموكراسي در جوامعي نيز كه با موج اول دموكراسي بدان نائل آمده بودند، نيز از نيمه دوم قرن 19با نقش آفريني زنان صورت پذيرفت. ليبرال فمينيسم قرن 20 علاوه بر دموكراسي خواهي سياسي كه با جنبش حق راي دنبال مي نمود، در سطح اجتماعي نيز با جنبش پوشش همسان و فعليت نهفته درشلوارهاي مردانه، بر شهروندي برابر خود تاكيد مينهاد.
ليبرال فمينيسم و گذار به دموكراسي در ايران:
در يك فهم الگويي از گذار به دموكراسي مي توان از دو الگوي كلان گذار به دموكراسي سخن گفت: الگوي امريكاي لاتين، مبتني بر نيروهاي اجتماعي و ديگر الگوي اروپاي شرقي، الگوي مبتني بر نخبگان سياسي! البته الگوي انقلابهاي مخملين و اساسا صورتبنديهاي گذار به دموكراسي از سالهاي واپسين دهه 90 بدين سوي در بالكان و آنگاه جمهوریهای سابق اتحاد شوروي را مي توان به عنوان الگويي تلفيقي و سوم دانست كه چيستي و روند آن خود حديثي مستقل و درازدامن مي طلبد. ليكن اگر فی المثل در شيلی دهه 80 اين جنبش هاي اجتماعي كارگري- صنفي با سوگيري انتخاباتي بود كه بی هيچ وابستگي به نخبگان سياسي دولت حاكم -دولت پينوشه- گذار به دموكراسي دراين خطه از جهان را رقم مي زد، در اروپاي شرقي و فی المثل روسيه، اين نخبگان سياسي خود نظام سياسي حاكم -چون بوريس يلتسین فقيد- بودند كه با مديريت گذار به دموكراسي در آن كشورها، عملا با بازتوليد دموكراتيك نظام سياسي، خود را نيز توانستند باز توليد نمايند.
تجربه اصلاحات 8 ساله درايران را مي توان همان الگوي گذار مبتني بر نخبگان سياسي حاكم دراين كشور دانست. الگويي كه با حفظ نظام سياسي، اصلاحات دموكراتيك در آن را به سامان رسانده، با عامليت نخبگاني از خود اين نظام چنين روندي را مديريت مي نمود!
ليكن تصلب ساختار قدرت و انعطاف ناپذيري ساختار سياسي تئوكراتيك در ايران، چنين گذاري را نافرجام ساخته، از سال 83 ، 84 بدين سوي جامعه ايراني به سوي گذار مبتني بر نيروهاي اجتماعي به دموكراسي سوق مي یابد. در چنين روايتي از گذار به دموكراسي ،هويت مسلط تشيع فقاهتی- سياسي به محاصره هويتهاي متعارض و رقيب درآمده، خود را درميانه هويتهايي جنسيتي چون هويت زنان، قوميتي چون هويتهاي مركز گريز در كردستان و آذربايجان، صنفي چون جنبشهاي معلمان و پرستاران، روشنفكري – برساخته گرا چون هويتهاي دانشجويان و... مي بيند.
نيروهاي اجتماعي در اين روايت از گذار به دموكراسي، خود به دو صورت نيروهاي طبقاتي و جنبشهاي اجتماعي طبقه بندي مي شوند. نيروي طبقاتي عامل در گذار دهه 80 به دموكراسي در ايران را نيز نهايتا بايد در نيروي طبقاتي طبقه متوسط بوروكرات- تكنوكرات شهري جستجو و يافت نمود.
اما جنبشهاي اجتماعي :
جنبشهاي اجتماعي حاصل عامليت (agency) ضد ساختار سوژه هستند. سوژه نيز رفتار ضد ساختار خود را از آنجايي صورتبندي مي كند كه "خود" را از ساختار -حيث التفاتي جمعي بر ساخته- بيرون ديده، حفره هاي آن را مي يابد. حفره هايي كه فی الواقع چيستي آن سوژه را در برگرفته، وي را بيرون ازآن و در خلاء ساختار قرار داده، موقعيتي بيروني (outsider) و پيراموني براي آن شكل داده است.
تشيع سياسي به سان تمامي هويتهاي "تئولوژيك" ديگر بر ساخته اي درخود و واجد حفره اي ماهوی به نام "انسان" است. از همان جايي كه بر ساخته تمام شده، پوششمندي اش به پايان مي رسد، است كه پادبرساخته مي آغازد. بدين سان است كه "پاد برساخته" اومانيسم، خودنمايي مي كند. اما حفره «انسان» در اين هويت زمانيكه با زمينه پدرسالارانه آن مي آميزد، زن به مثابه واژه اي نهايي درگفتار فمنیسم را تا بدان جاي كه ممكن است به تبعيد مي فرستد. زمينه هاي تئولوژيك، بافتارهايي داراي توتاليتاريانيسم معرفتي را حمل مي كنند. چنين است كه برساخته تئولوژيك از تشيع، با امر جنسي به عنوان خصوصي ترين لايه فضاي شخصی آدميان نيز سرو كار پيدا ميكند تا بر اثر حفره زنانگی درآن، فرودستي زنان شكلي نهادينه و حداكثري و البته شریعتمدارانه يابد. آنگاه كه تشيع سياسي دولت مي سازد، شريعت به حقوق نيز ملبس ميگردد. حقوق برآمده ازتشيع تئولوژيك- فقاهتي نيز لاجرم سرنوشتي "زن ستيز" مي يابد. «زن ستيزي» نيز در اين ميان از اعلي ترين لايه حقوق -حقوق اساسي- تا سفلي ترين لايه آن -حقوق خصوصي- امتداد مي يابد.لذاهر گونه كنشي در برابرقوانینی چنان، خواستی دموكراسي خواهانه را تصوير مي نمايد. اين جنبش الزاما جنبشي سياسي نيست و مستقيما با دولت و حتی حقوق اساسی سرو کار ندارد لیکن این دولت است که در چنین جامعه ای پاها و دستهايش تا مدني ترين و حتي خصوصي ترين لايه هاي اجتماع نيز انبساط يافته است. لذا مواجهه با فی المثل حقوق مدني نيز حتي بي ترديد به مواجهه با دولت غير دموكراتيك مي انجامد. بدين سان است كه كوشش براي "تغيير براي برابري حقوقي" توسط ليبرال فمينيستهاي ايراني توسط وزير امنيت دولت امنيتي به فعاليتی ساختار شكن تعبير مي گردد!
نهايت سخن آنكه گذار به دموكراسي، در ايران دهه 80 ياري گري جديد و تازه نفس يافته است .
هويت و مطالبات زنانه در تمامي سطوح با دولت دموكراسي ستيز تداخل يافته و جنبش زنان در كنار ساير جنبشهاي اجتماعي به دموكراسي ايراني ياري خواهد رساند. ليبرال فمينيسم، جنبشي است معترض، از آن زناني كه برابري حقوقی را طلب مي كنند و براي نهادينه سازي "برابري " به حقوق و تغيير قوانين در راستاي چنين برابري مي انديشند.
از روشهاي مدني و مسالمت آميز بهره مي گيرند و "رواداري روشي" را از آموزه هاي ليبرال بنيادين خود وام گرفته اند.
رواداري كه در انديشه"نفی خشونت" وسوگيري ليبرال و رهیافت حقوق گراي کوششهای ایشان نهفته است! قطعا سالهاي فراروي ايرانيان، سالهايي درخشان براي این جنبش خواهد بود.
پس به ياري شان ببايد شتافت!