قطره اشکی برای سعید
سعید جان وقتی دارم این مطلبو برات مینویسم میدونم که تو در این تاریکترین شب سال، تو تاریکترین و مخوفترین نقطه ایران- که اسمش بند ۳۲۵ اوینه و بازجوهاش بهش میگن آخر دنیا- هنوز زیر شکنجه "سبز پوشان" هستی و یا اینکه تازه تن خسته و نحیف ات رو "سید" از اتاق بازجویی آورده انداخته تو سلول.
نمیدونی از عصر چه عذاب وجدانی رو تحمل میکنم. تو ، تو اون جهنم باشی و من آزاد، کنار خانواده ام ، کنار کیارشم، کنار پژمان و لادن و مادر و پدر هندونه شب چله بخورم؟ تبریزم برادر. اون بیرون داره برف میاد و من دارم ایمان میارم به آغاز فصل سرد. و دارم میبینم سرهایی که تو گریبونند و سلطه زمستون رو پذیرفتند. دیو سپید بیداره و ما ازش دیگه یاد گرفتیم که باید بترسیم و کاری به کارش نداشته باشیم. خوب به جاش به قول نیچه چکار میکنند مردان جنگی شکست خورده؟ پاسخش روشنه یاد میگیرند که اگه باید از دیو بترسند، به جایش میتونند حس جنگاوری شون رو با جنگیدن باهم ارضاء کنند......
سعید عصر که شنیدم اقدام به خودکشی کردی تو ۳۲۵،فقط بهت بگم که دنبال یک دیوار میگشتم تا خودمو و سرمو بهش بکوبم. آشوبیه تو دلم رفیق کبیر! با خودم عهد کرده بودم که حتی اگه محکوم به اعدامم بشم به اکبر اعلمی رو نندازم ولی منو ببخش، میدونم که تو هم مرگ رو به رو انداختن به حکومتیا ترجیح میدی، ناخودآگاه گوشی رو برداشتم بهش زنگ زدم. گفت با شاهرودی صحبت میکنه. از طریق روح الله اوحدی هم به کروبی متوسل شدم. به چند تا نماینده مجلس دیگم زنگ زدم.
برادرم، سعیدم، میدونی که چقدر دوستت دارم! میدونی که اگه حتی کمونیستم باشی، بازم داداش خودمی! سعیدجان محکم باش. تو قهرمان مایی. میدونم که الان تیکه ای نون از اون دریچه زیر در سبز رنگ انداختند تو و تو که حتما عینکتو ازت گرفتند، نون رو به سختی تونستی پیدا کنی! مگه آزادی رو با نون نمیخواستی برای همه داداش؟ این نونش. آزادیشم نزدیکه......عزیزم،حتی اگه اقدام به خودکشیم کرده باشی، بازم از سر قهرمانیته ها. خیلی مردی که از جونت دست شستی تا جلادتو رسوا کنی! فردای آزادی یه وقت اگه حشرات موذی برای خراب کردنت گفتند "این تو زندون خود کشی کرده"، یه وقت سرتو پایین نندازیا. اونا جز حشره موذی چیزی نیستن. ۳۲۵ رفتن جیگر میخواد که من حقیر دیگه ندارم اما تو داری. هنوز تو سن ۳۶ سالگی داری! سعیدجون دارم گریه میکنم. با واژه ها دارم گریه میکنم. باید بنویسم تا نترکم. چقدر کوتاهی کردم در موردت.
دلخور بودی ازم، میدونم! کاش دستم میشکست و تو اون مطلب بعد حذفم تو نشست تحکیم، از "حفره چپ" صحبت نمیکردم. برای روزهایی منطق حشرات رو پذیرفته بودم داداش! به امین گله کرده بودی و گفته بودی بهم نگه! اونم همون شبش زنگ زد و گفت. کاش دهنم بند میومد و نمیگفتم "تا چند سال پیش سیاست برام رفاقت بود. اما الان سیاسته...."
سعیدم چهره معصومتو به یاد میارم تو اولین برخوردمون تو تربیت مدرس. پاییز ۸۱ ، تو اون پاییز سرد آغاجری. تو با اون بارونی سفیدت و من با اون پولیور تابلوی قرمز، افتاده بودیم جلوی خط و به قول داور نظری داشتیم برنامه سنتیها رو از دستشون در میاوردیم. یادته داور بهش کارد میزدی خونش درنمیومد؟ در تربیت مدرسو که باز کردیم و زدیم بیرون منو گرفتند بردند ولی تو راه که با ماشین میبردنم همش داشتم به تو فکر میکردم. "پیر دانشجو" بود این یا استاد؟ آخه با این سنش که نباید اینقدر رادیکال باشه....! ولی چقدر دل نشین بودی سعیدم. همون جا به دلم نشستی! چند روز بعدش تو شهید بهشتی مجید پشت تریبون بود و داشت استعفاش رو از دبیری انجمن بهشتی در اعتراض یه حکم استاد میخوند، از پشت با صدای همیشه آرومت بهم گفتی "آقا شما زنده این هنوز؟" خندیدم و برگشتم پشت سرم. تو رو دیدم. قند تو دلم آب شد. میدونستم برای هم دوستای خوبی میشیم و همونجا وقتی داشتم باهات دست میدادم، میدونستم که یک دست چند ساله دارم باهات میدم. یادش به خیر پلی تکنیک دوشنبه، فرمانده بسیجشون رفت پشت تریبون و ما همه مون براش ساعتامونو بالا گرفتیم که وقتت تمومه! اکبر عطری چه دلاورانه سخن گفت اون روز!
و همونجا من همسرتو دیدم. همون دختر پرشر و شور و خط مقدم تمام اون روزها دیدم همسرته. راستی یعنی الان پروانه چی کار میکنه؟ یعنی عادت کرده به تنهایی؟ یعنی تنهایی داره یلدا رو جشن میگیره؟ یا اینکه یه میز دو نفره چیده و دوتا شمع گذاشته و داره با شمعها خودشم آب میشه؟! ۸۲ که دانشگاهو به هم ریخیم، هیچگاه فراموش نمیکنم تو تریبون فنی که هیچ مردی جرات حرف زدن نداشت پروانه اومد بالا و از بالام شروع کرد....بعد تجمع به فرید یکانی و چند تا "درشت هیکل" دیگه سپردم که این خانومو تا دم در خونش میرسونید و حتی اگه خودتونم گرفتند نمیگذارید اینو بگیرند.....بچه ها میگن خواهرته؟ میگم نه، زن داداشمه.....!
ولی هنوز فقط به اسم کوچیک میشناسمت: یک زوج تند دوست داشتنی: سعید و پروانه! وقتی میرم تو و با حسین مجتهدی ۲۴ ساعت همبند میشم و صحبت تو پیش میاد و تکنویسی خواستنشون در مورد "اون دختره که رفت بالا به آقا توهین کرد"، تازه میفهمم فامیلیت حبیبیه و برادرزاده حسن خان حبیبی هستی! یادته از نشست شهریار باهم برگشتیم و تو راه به دعوای اکبر و داور نظری کلی خندیدیم؟ اونجا برگشتی به شوخی گفتی: بابا اینام کلی آبروی ما رو بردند و تابستون نیومدند سراغمون.... جوابی که به شوخی بهت دادم، هنوزم شرمندم میکنه.....سعید فقط شوخی کردم وقتی گفتم "آخه با پیرمردا کاری ندارند. براشون خطرناک نیستید آقا سعید".....ولی تو نشون دادی که "شیر شیر است، گرچه پیر بود"!
آره وقتی من جوون داشتم انقلابی گری رو فراموش میکردم، تازه تو از کنج خونت اومدی بیرون و ۱۶ آذر ۸۳ رفتی زنجان تا سخنرانیت رو "به نام خدا و خلق قهرمان ایران" شروع کنی! فروردین ۸۴ که سر همون سخنرانیت به اتهام تبلیغ مجاهدین و یاد کردنت از سعید محسن تو زنجان نگهت داشتند، ساعت ۱۱ شب که خبرو شنیدم خونت رو گرفتم.پروانه برداشت و با صدای کزکرده گفت: صبح میریم دنبالش. گفتم منم بیام؟ گفت نه، با باباش میریم وثیقه بزاریم. تا فردا ظهر که زنگ زدی و خبر آزادیت رو خودت دادی دل تو دلم نبود.
وقتی شنیدم برگشتی تو تحکیم، زیر لب گفتم اشتباه کرده، خرابش میکنند که کردند! بهت که زنگ زدم نظرمو بگم پروانه برداشت ولی دیگه کار از کار گذشته بود! یک هفته بعدش بهم زنگ زدی سر تهران و کله شدن دموکراسی خواه! گفتی پیمان با سنتیها بستی؟ گفتم نه، کی تو این دانشگاه بیشتر از من با سنتیها در افتاده که حالا بخوام باهاشون ببندم؟! کی گفته؟ گفتی آخه علی نیکو اینا دارند اینطوری جا میاندازند که تو، تو داستان کله شدن اینها چون موضع سکوت گرفتی، پس حتما با سنتیها به یک توافقاتی رسیدی..... میگم نه،من با سنتیها هیچ توافقی ندارم و نرسیدم اما برام علی السویه است سعید بابایی و امیر معتمدی یا علی نیکو و وحید عابدینی! من خودمو از بازیای انجمن تهران کشیدم بیرون.... با اون لحن آرومت جواب دادی حالا اگه من ازت بخوام سر این داستان طرف اینا رو بگیری چی؟ سرمو پشت تلفن میندازم پایین و جواب میدم: حرف تو رو که نمیتونم زمین بندازم! شبش بهت زنگ میزنم و میگم چشم سعیدجان ولی آخه میدونی این علی نیکو چه.... است؟ میدونی که این هنوزم به رد صلاحیتم -به اتهام عدم اعتقاد به ولایت فقیه- تو انجمن تهران میباله و اون کارشو جزو افتخاراتش میدونه؟ حالا رفته نوچگی عبدالله، اونم بردتش شورای مرکزی تحکیم، بذار سنتیهای تهران کله شون کنند! میگی پیمان الان من دبیر تشکیلات تحکیمم. نگاهتو به مجموعه عوض کن. من اومدم طرحی نو در اندازم و....! فرداش علی نیکو تو دانشگاه میبیندم، میگه سعید باهات حرف زد؟ میگم آره. پذیرفتم! میگه خوبه، آخه داشتند اینطوری جا میانداختند که دو سر طیف از مای سنتی تا سر رادیکال مجموعه، با کله کردن ما موافقند و در سکوت تو ما داشتیم از دو طرف میخوردیم. بهش میگم البته من با کله شدن شما تو تهران مخالف نیستم. فقط به خاطر سعید حبیبیه که.....
اون شب که از دبیر تشکیلاتی وادار به استعفات میکنند، صبحش بهت زنگ میزنم و میگم دیدی شان ومنزلتت رو آوردی پایین به خاطر چند تا بچه سیاسی.تو که نیاز نداشتی. اونجا برای امثال علی نیکو اعتبارزاست و....میگی: من هنوزم باهاشونم و نمیتونم بر علیه شون موضع بگیرم. میگم: با کسی اخلاقی بازی کن که باهات اخلاقی بازی میکنه! شبش سعید رباطی بهم زنگ میزنه و میگه: رفیقتم که کله شد. حالا دیدی از مدرنها برا کسی نون در نمیاد. حالا میای ببندیم؟ میگم: من شماها رو به اونها ترجیح میدم. شما کثافتید اما تو کثافت بودنتون صادق و راسخید. شناسنامه دارید اما مدرنها شترمرغند! میگه پس یا علی؟ میگم چی میخوای و چی میدی؟ میگه دانشکده حقوق و یک دانشکده دیگه و دبیر فرهنگی رو میدم، قلمتو و ارتباطات رو هم میخوام. بخش فرهنگی انجمن تهران مال تو، سیاستش هم مال ما. این یعنی تفاهم به قول خودت سکولارهای شناسنامه دار با سنتیهای شناسنامه دار بر علیه شترمرغهای بی هویت! میام بگم باشه که یاد تو میافتم. میگم نه رباطی جان.من اونجا دوستانی دارم که نمیتونم جوابشونو بدم. میگه منظورت حبیبیه؟ میگم آره. میگه اون که هیچکاره است. نبودی تو اتاق مجید که عبدالله اینا اومده بودند برای بستن، گفتم اگه ردصلاحیت بده، چرا سر پیمان عارف تو تهران که همین رفیقتون رد صلاحیتش کرد هیچی نگفتین آقای دبیر تشکیلات؟ گفت آخه پیمان از ما نبود و در قبالش وظیفه نداشتیم......میگم رباطی جان من همه اینا رو میدونم و عاشق چشم و ابروی مومنی هم نیستم اما تا وقتی حبیبی اونجاست من نمیتونم بزنمشون!
۱۶آذر ۸۴ که میگیرندم، به سمیرا گفتم فقط به تو اطلاع بده ، وقتی اخراجم میکنند، فقط تویی که با نگرانی پا میشی میای وسط اعتصاب غذام در حالیکه دانشگاه تهران تو محاصره است! وقتی تو بیانیه پایانی نشست لندن از من تشکر میشه، تویی که زنگ میزنی با دلخوری و احساس وظیفه یک برادر بزرگتر که اینها دمشون به امریکا وصله و.....!
ولی ولی ولی آخه سعیدم، چرا ما که انقدر دوستای خوبی بودیم بعد نشست اسفند انقدر از هم دور شدیم؟ چرا چرا چرا تو اون جلسه دفتر امین قلعه ای اینها، طرف فرید مدرسی رو گرفتی و در حالیکه من در اوج عصبانیت بعد نشست بودم.......! تا منم بردارم برات از "حفره چپ" بنویسم! تابستون که بالاخره امین باعث شد حرفامونو باهم بزنیم چرا چرا چرا موش دووندنها و حرف دروغ به نقل از من به تو زدنها و از تو به من گفتنها رو باور کرده بودیم؟ چرا تو دیگه حاضر نبودی از مارکسیسم-لنینیسم ات کوتاه بیای و من از لیبرالیسمم؟ چرا داشتیم رفاقت رو فراموش میکردیم؟ به خدا قسم الان به اندازه تمام این چراها عذاب وجدان دارم که تو اونجا باشی و من تو خونه!
آخرین باری که بهم زنگ زدی، زنگ زده بودی از مطلب تجددنامه در مورد علی نیکو انتقاد کنی و ازم بخوای به کار آکادمیک بپردازم! گفتی حق رو به تو میدم و درکت میکنم. حرفاتم از سر صداقت میدونم و ناراستی درش نمیبینم اما بهتر نیست تجددنامه رو به کارهای علمی ات اختصاص بدی و مطلب رو برداری؟ و من چقدر ابلهانه رفتار کردم وقتی پیش خودم فکر کردم حتما باز اونها چون خودشون روشون نمیشه باهام صحبت کنند، از سعید خواستند......! و چرا به خواست تو از موضع "پلید نسبتی" کوتاه نیومدم تا بعدا تو رودربایستی عبدالله کوتاه بیام!!!
و حالا تو اونجایی و من اینجا. در طی نوشتن بارها و بارها بغضم ترکید و گریستم. اما، اما "ندایی دارد فرایم میخواند". کسی میگوید دل قوی دار که " تاریکترین لحظات شب، هنگامه بامدادان است"....... سعیدمن پروانه ات منتظر است. عصر، افشین جعفرزاده میگفت همین روزها قرار بوده مجددا عقد کنید. محکم باش دوست من. شمع تو تمام نشدنی است. بمان برای پروانه! تو خواهی آمد و بار دگر تباهی دهر را با قلمت نشان خواهی داد ای دانشدار سرخ! دل قوی دار که ما فاتحان تاریخیم......








