نوشته تیرداد بنکدار در مورد فضاحت تحکیم وحدت در 18 آذر
"در حیاط میان دو ساختمانِ جدید و قدیم دانشکده ایستاده ام و پُکی به سیگارم می زنم."
چند روزِ پیش از یکی از کودکانِ فکری که در وادی بی صاحب مانده ی جنبش دانشجویی، گرداننده ی طیف موسوم به لیبرال یا فراکسیون مدرن دانشکده ی حقوق و علوم سیاسیِ دانشگاه تهران شده (چقدر اسامی در ایران بی محتوا شده!) شنیده بودم که چه برنامه هایی دارند و پیش بینی می کردم که امروز شاهد چه حماقت هایی خواهم بود. می دانستم که حضرات قرار است در تجمعی که به مناسبت بزرگداشت 16 آذر در روز 18 آذر برگزار می کنند، از قومگرایان کرد برای زینت بخشیدن به جمع واپس خورده و ورشکسته شان استفاده کنند. در چند روز گذشته با تنی چند از دوستان تلاش نمودیم تا ترتیبی دهیم، بلکه مانع وقوع این افتضاح شویم. اما خودمان هم می دانستیم که تلاشِ بی ثمریست. ما هیچ اهرمی جهت تاثیرگذاری بر تازه به دوران رسیدگان سیاسی که بر مسند هدایت نهادهای دانشجویی تکیه زده و تمامی کنش سیاسیشان، معطوف به مصاحبه با تلویزیون پارسی زبان صدای آمریکاست، در دست نداریم.
"در گوشه ای از سالن دانشکده ایستاده و پُکی به سیگارم می زنم."
جماعتی در حدود 20 نفر دایره ای تشکیل داده اند و "یارِ دبستانی" خوانان، قصد خروج از دانشکده را می کنند. آرام به همراه جمعیت و چند نفری از دوستان به سمت درب دانشکده فنی روانه می شویم. جمعیت به تدریج در مقابل درب فنی گرد هم می آیند. دوباره سرود یار دبستانی سر می دهند. ناگهان نگاه ها به سمت عقب باز می گردد. جماعتی در حدود 30 نفر با پلاکاردهای زرد به سمت جمعیت روانه می شوند. به پلاکاردها نگاه می کنم. به کردی چیزهایی روی آنها نوشته شده است. صدای جمعیت می آید که به کردی شعار می دهند. احساس خوشایندی نداشتم. ناگهان به طور ناخودآگاه شروع به خواندن سرود "ای ایران" نمودم. "علی" و یکی دو دوست دیگری هم که همراهم بودند، چنین کردند اما دیگر کسی به ما نپیوست. صدای خنده تمسخرآمیز چند نابخرد به مثابه سیلی محکمی بر گوشم نواخته شد. با قدرت هرچه تمامتر فریاد می زدم به گونه ای که به ناگه احساس کردم، صدایم فالش شده است. فایده ای نداشت. سرود خواندن را رها کرده و به کناری رفتیم تا راه برای قدرت نمایی پیشمرگه های پلاکارد به دست باز باشد. قومگرایان کرد با تشویق پرشور حضار به جمعیت می پیوندند. به یاد یکی از بستگانم افتادم که همیشه عادت دارد، آخرین نفر به مهمانی بیاید تا همگان در مقابلش برخیزند!
"در مقابل درب دانشکده فنی ایستاده و پُکی به سیگارم می زنم."
کسی آمد، سرود "ای ایران" پخش کند که بلافاصله قطعش کردند. لابد سرودی فاشیستی تشخیص داده شده است! به جای آن "حرکت از این بیش شتابان کنید" داریوش اقبالی را پخش نمودند. امید داشتم که در پی آن ترانه "دوباره می سازمت وطن" را نیز پخش کنند، تا بلکه رگ غیرت ملی عده ای به جوش آید. اما چنین نشد. آرزو کردم، عده ای از این جماعت، دستِ کم شب در خانه به ترانه "آذرآبادگان من" این خواننده، گوش فرا دهند، چون می دانستم که اغلبشان کتاب "قومیت و قومگرایی در ایران" اثر گرانسنگ "دکتر حمید احمدی" استاد اندیشمند همین دانشگاه یا آثار مشابه اش را نمی خوانند. چرا؟ چون دیگر "کم خوان و پرگو" نمی شوند. برخی دوست دارند چنین باشند، به من و شما چه مربوط؟! از افکار خودم بیرون می آیم و به پلاکاردهای زرد که تعدادی بالغ بر دو برابر پلاکاردهای سپید است، نگاه می کنم. تهوع آور است. یکی از حق تعیین سرنوشت برای ملت های ایران! نوشته است، دیگری کرمانشاه و ایلام را قربانی ستم فرهنگی دانسته است و آن یکی هم از ملیت های ایران! دعوت کرده برای نجات جان "عدنان حسن پور" بکوشند. در میان پلاکاردهای سپید چشمم به پلاکاردی می خورد که درخواست توقف نقض حقوق بشر در کردستان را داشت. بی اختیار یاد همدان افتادم و دکتر زهرا بنی یعقوب. پلاکارد سپید دیگری نوشته بود که دریای خزر را فروختید، خلیج فارس را چند می فروشید؟ خنده ام گرفت که این جوانِ احتمالاً میهن دوست، کردستان را چند فروخته است؟
" به اتومبیلی تکیه داده و پُکی به سیگارم می زنم."
درد کمر امانم را بریده است. کماکان منتظر شنیدن سرود "ای ایران" هستم تا با آن همراه شوم اما به ناگاه می شنوم که پیشمرگه ها اقدام به خواندن سرود کردی می کنند. بر روی گلدانی می ایستم تا شاهد ماجرا باشم. خونم به جوش می آید. فریاد زنان تلاش در خواندن سرود ای ایران می کنم. اینبار تنهای تنهایم. آنقدر در خود فرو رفته ام که دوستان را گم کرده ام. کسی همراهی ام نمی کند. به پائین می آیم و به گوشه ای می خزم. یادم می آید که "سوپر لیبرال های دانشکده" در توجیه طرد چپگرایان از مراسمِ امروز، می گفتند که آنها پارسال مانع خواندن سرود ای ایران توسط جمعیت شده و آنرا فاشیستی دانسته اند. مانده بودم که چگونه است پس اینها خود چنین می کنند؟ گفتم نکند، خدای ناکرده کسانی قصد دلبری از نئوکان های آمریکایی را دارند؟ یاد تجمع چند روز پیش بچه های چپ دانشکده افتادم که در کمال متانت سیاسی و بر اساس پرنسیب های جریان خودشان برگزار شد. دلم خیلی گرفت. به یاد دوست و همکلاسی در بندم "روزبه صف شکن" و رفتار صمیمانه اش در آن روز افتادم و گفت و گوهایی که با هم چند هفته پیش درباره ابعاد فاجعه بار ترویج قومیت پرستی در ایران داشتیم. من در منتهی الیه راست و او در منتهی الیه چپ. با هم در این مورد هم اندیش بودیم ...
"در حالی که قدم می زنم، پُکی هم به سیگارم می زنم."
جمعیت، پلاکارد به دست به راه افتاده اند. پیشمرگه ها با پلاکاردهای زرد (چه رنگ مناسبی را انتخاب کرده اند!) در جلوی صف قرار گرفته اند. با هر کس که از بدنه دانشجویی گفت و گو می کنم، از وضعیت مراسم ناراضی است. نمی دانم تا به کی باید در ایران شاهد اکثریت خاموش باشیم؟ جمعیت، دوری در پردیس دانشگاه می زند و به مقابل دانشکده بر می گردد. در طول مسیر از هرگونه همراهی در شعار دادن با هسته 200 نفری تظاهر کننده به مانند اکثریت دانشجویان خودداری کردم. برایم ننگ آور بود که همراه جمعیتی شوم که آگاهانه یا ناآگاهانه در راه "تجزیه ایران" گام بر می دارند. "دکتر" را می بینم گرم گفت و گو می شویم. دوستانی دیگری را هم می بینم که اغلب از وضع پیش آمده ناراضی اند. "پیمان" دل نگرانِ حماقت های جاری در دانشگاه است. چند بار تماس می گیرد. طاقت نیاورده و رهسپار دانشگاه شده. مراسم با سخنرانی چندتن از سرجنبانان جنبش دانشجویی و جنبش کردی! ادامه دارد. "رشید اسماعیلی" سوپر لیبرال، خود را با لهجه غلیظ اصفهانی مدافع "خلق کرد" می نامد. " فرشاد" یا "مارکو پولوی کردستان" به پشت تریبون رفته و بخش هایی از نقدی را که سال گذشته در نقد مقاله "زمینه های پیدایش بحران قومی" من نوشته بود را می خواند. خنده ام گرفته است اما خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است ...
سیگار می کشم، بحث می کنم، با یاران گفت و گوهای چاره جویانه و با چند تن از پیشمرگه ها و تحکیمی ها گفت و گوهایی به زعم هرکداممان روشنگرانه. روز ننگینی بود. گفتمان قومگرای تجزیه طلب، کاملاً بر مراسم بزرگداشت یک روز ملی سایه افکنده بود. مایه شرم و تاسف است.
پژواک شعار "کوردستان گورستان فاشیستها" در فضای دانشگاه طنین انداز شده است. "خشونت مقدس " هنوز هم در این مرز بوم خواهان دارد...
باید چاره ای اندیشید ... پی نوشت تجددنامه: در روز ۱۸ آذر تیرداد عزیز جزو دل نگران ترین حاضرین برای جنبش دانشجویی و دلسوزترین شان برای "وطن" جلوه نموده، در قامت منتقدی استوار در برابر "خیانت و فضاحت" دفتر تحکیم وحدت ظاهر میگردد! نقادی هایش را با حاضرین شورای مرکزی این تشکل اسلامی در دانشگاه تهران -که با وجود آنکه آن روز دانشجویان دانشگاه تهران نیز به دشواری امکان ورود به دانشگاه خود را می یافتند و با وجود آنکه هیچ یک از ایشان دانشجوی دانشگاه تهران نیستند و بسیاری شان نیز اساسا دانشجو نمیباشند، همگی از صبح دراین دانشگاه حاضر بوده اند و در تردد میان درون و بیرون دانشگاه تهران - در میان مینهد تا بی خبر از منطق "نقد ناپذیری" و "امتناع گفتگو" که بر ایشان مسلط است به گمان خود کوششی بر نشاناندن و نشاندن حقیقت نزد ایشان نموده باشد! تیرداد نقد میکند تا از سوی "هدایت خیانت" پاسخ بشنود "که هان ای اطلاعاتی! چه بر خلاف خواست عظمای ما میگویی؟! " در حالی که از عصبانیت به خود میپیچد که به قول یکی از دوستان ظرف ۱۰ ثانیه پاسخ نقادیش را با انگ "اطلاعاتی" گرفته است، به من زنگ میزند. پاسخش میدهم "برو به "هدایت خیانت" بگو اگر احتمال اطلاعاتی بودن یکی از ما ۲ تا وجود داشته باشد، بین من دانشجوی دانشگاه تهران در محاصره نیروهای امنیتی که طبیعتا در دانشگاه خود هستم و توی فارغ التحصیل "فلان دانشکده دانشگاه نما" در گوشه ای ناشناخته از شهر تهران، که امروز به راحتی توانسته ای بی آنکه کارت دانشجویی دانشگاه تهران داشته باشی و دانشجوی این دانشگاه بوده باشی، وارد دانشگاه در محاصره تهران شوی و خیانتت به وطن پیش بری، کدامیک مان احتمال اطلاعاتی بودنمان بیشتر است؟!!!! تو یا من تیداد بنکدار؟!
