تبليغاتX
تجدد نامه

تجدد نامه

دستنوشته های پیمان عارف

دولت نظامی ، شهر نظامی

از خانه که خارج میشوی، ترس و لرز به جانت می افتد. شهر شبیه تهران است ولی نه در ۳ اردیبهشت!بل در ۲۸ مرداد ۳۲. نظامیان همه جا را در اختیار گرفته به بهانه "کنترل پوشش" مردم به "دهشت آفرینی" در جامعه پرداخته اند. دهشت آفرینی که ترجمه ایست از واژه "تروریسم". البته در شکل دولتی آن!!! تهران شهری است نظامی....میخواهند حجابش را کامل کنند......مردم میترسند.......شهروندان میلرزند! میدان پونک جلوی "بوستان" ، روحانی عاقد هم آورده اند. همگان باید به زور روانه بهشت شوند. راه بهشت هم یکی بیشتر نیست. همانی که مقام معظم ممالک محروسه ایران تشخیص میدهند. جلوی بوستان دخترک مقاومت میکند. به پلیس مرد میگوید به من دست نزن و پاسخ به رکیک ترین صورت ممکنه میشنود. ایستاده مینگرمشان. از خود میپرسم یعنی "گاو چران های آمریکایی" -نه ببخشید منظورم همان شیطان بزرگ است- هم در عراق و افغانستان با مردمان سرزمینهای دیگر ، نه شهروندان خود، چنین میکنند؟؟!!! آیا احمدی نژاد هیچ کم از "ملا عمر" دوست نداشتنی پشتونمان گذارده است؟ پاسارگاد را که به یاد گریستن "بودا" در بامیان به زیر آب میفرستد. زنان را هم که چنین....... لابد از فردا هم که مردان با ریش کمتر از ۴۰ سانت بازداشت و ارشاد خواهند شد.آریا شهر که میرسم ، یاد تبریز بی دفاع در نخستین روز های خرداد ۸۵ میافتم. آنگاه که تیپ امیر المومنین لرستان -که شبانه در تبریز پیاده شده بود- چنان کرد که روسها و عثمانی ها نیز در تهاجمهای مکررشان به این دیار راد مردان نکرده بودند! همراهم میلرزد.میترسد و میگوید کاش از خانه شان بیرون نیامده بود. لابد به همان سان که مادر پدر بزرگم در عهد "رضا خان قلدر" ۶ سال از خانه بیرون نرفت تا به "زور" بی حجاب نشود. او نیز از خانه بیرون نمی آید تا به "زور" با حجاب نگردد!!! حکومت رعب حاکم است. تقصیر ما نیست که مقام معظم شب هنگام خواب نما شدند که مملکت را تحویل نظامیان دهند و نظام سیاسی را با سیاست نظامی در آمیزند. تقصیر ما نیست که ارتجاع عریان از دل ارتجاع پوشیده نهادهای انتصابی ، خود را چنان در نهادهای انتخابی آراست که حتی امروز از عملکردش صدای انتصابیون هم در آمده. شاهرودی که روزی دانشجویان ، عراقیش خوانده به آمادگی برای قیام بر علیه اش تهدید میکردند معترض است و هاشمی که روزی نماد "ارتجاع" پنداشته میشد، به مترقی ترین تصویر نظام حاکم بدل گردیده.........! مطلب مفصلی در باب "طرح حجاب" خواهم نوشت.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط سمازاهد  | 

برای فرید مدرسی

مطلع شدم که فرید مدرسی در غم مرگ پدر به سوگ نشسته است. در غمش شریکم و برای آن عزیز رفته از دست آمرزش و برای فرید "صبوری و تحمل" طلب دارم!
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 12:0 بعد از ظهر  توسط سمازاهد  | 

دانشگاه از زنجانی تا رهایی

1- از پی غضب  حاکمیت پس از انقلاب –حاکمیت حوزویان تفقه مدار- در حق دانشگاه تعقل محور بود که سیاه ترین سالهای دانشگاه ایرانی رقم خورد. رخدادهایی که پس از وقوع به انقلاب فرهنگی معروف گردید. اخراجهای گسترده اساتید و دانشجویان و جایگزین نمودن ایشان با گماشتگان حاکمیت دهه ٦٠، هموارساز راهی بود که خیابان "انقلاب" و "دانشگاه تهران" را به "خیابان اوین" متصل می نمود. راهی که گرچه نام "چمران" بر خویش گرفت، لیکن نامی بس بی مسما از آب درآمد! شاید اگر بلدیه چی های انقلابی ذکاوت بیشتری به خرج می دادند، نامش را نه چمران که شیخ فضل الله نهاده بودند. "شیخ فضل الله" ی که نه به واسطه "جلال آل احمد"، بلکه به وساطت نوه اش کیانوری و از طریق "کارگر و انقلاب"، دانشگاه را به زندان می رساند!

آری دهه تاریک ٦٠، هجوم حوزویان بر دانشگاه و بیرون رانده شدن دانشگاهیان از خانه خویش را در پی آورد تا تحت عنوان "وحدت حوزه و دانشگاه"، دانشگاه حوزوی سازی شده، گروهی از جماعت غیر دانشگاهی به نام "استاد" روانه دانشگاه شوند تا آنجا را به اطاعت ایدلوژیک خویش درآورده، متعهدشان سازند!

چنین بود که "طالب"هایی از دیار زنجان ره تهران یافته، "حقوق آباد" و "سیاست آباد" را به "عمید آباد" خود ترجیح دادند تا ردای استادی دانشکده حقوق و علوم سیاسی بر تن کرده، عمامه خود را به سان "تاج اعلیحضرت" بر سر نهند.اگر شهرنشینان به قدرتخیل شان میسازند، روستازادگان آخر به وسعت خاطراتشان می اندیشند. خاطره گوهردشت و رجایی شهر کرج –بر سر راه زنجان تا تهران- نیز آنگاه که دهه ٦٠ از نیمه گذشت، در ذهن "طالب استاد شده" مان فرونی یافت تا به گاه تابستانی گرم و  به یادماندنی به صرافت افتد که راه دانشگاه را از مقصد اوین بدانجا کج نماید! "کج شدگی" که نهایتا نیز کمتر ره "باختر" و بیشتر جانب "خاور" پیمود. آخر هماره خاور بر باختر رجحان دارد. منتهای راه خاور هم فال است  وهم تماشا. هم زیارت است و هم تجارت.

آری چنین بود که " طالب الاستاذ" سلطنت خود بر دیار حقوق و سیاست آغازید تا شریعت به جای حقوق و دیانت بر بستر سیاست روان سازد و ار همانجا بود که به کسوت عمامه سلطانی خود که به سان "سلاطین جزیره" بر سر می آراست، ساز قلع و قمع دگراندیشان و دگرباشان در دهه ٧٠ نواخت تا سید جواد طباطبایی برای بیش از یک دهه حسرت دیدار وطن در دل بپرورد  و مرحوم دکتر جواد شیخ الاسلامی تا دم مرگ چشم انتظار بماند تا شاید روزی دگر بار در میان ستونهای ضخیم دانشکده ای که قدمت از سر و رویش می بارد، گام از گام بر دارد و بر سر کلاسهایی که تخته هایش از فرط گچ هایی که بر جانشان روان شده، دیگر "سیاهی"  از کف بداده اند، از تاریخ ایران زمین و روابط خارجی اش سخن گوید. دکتر جلیل روشن دل و بسیاری دیگر نیز ره ینگه دنیا در پیش گیرند  تا بر فقر همیشگی علوم انسانی در ایران "ناداری" افزونی اضافه گردد. رئیس طوسی و سیف زاده نیز اگر نبود دوم خرداد و اشتهارشان به روشنفکری دینی......!

2- اما دوم خرداد حدیثی دیگر در دانشگاه، این مظلوم ترین نهاد اجتماعی ایرانیان رقم می زند تا سلطان قدر قدرت حوزوی مان از سلطنت خلع گردیده، گماشتگان به لحاظ علمی و مدارج دانشگاهی "ناصالح" اش که تنها ظل سلطنت او، آنان را با مدارک کارشناسی ارشد از دانشگاهی که تداوم حوزه در دانشگاه برای تربیت "مدرس متعهد" محسوب می گردد، توانسته وارد هئیت های علمی نماید، نیز توشه ناچیز و حقیرشان از بساط دانشگاه جمع کرده، در اقصای موسسات مطالعات سیاسی-تاریخی نهادهای امنیتی و روزنامه های شبهه نظامی بگسترند و در افشای هویت "نیمه پنهان" منتقدین، "چراغ" افروزند!

سلطان زنجانی نیز به دلیل کهولت و رسیدن به سن بازنشستگی در آستانه خلع ید از دانشگاه مادر ایران و دانشکده ای که نماد آن به شمار می آید، قرار می گیرد تا نهایتا لیبرال منشی نخستین رئیس انتخابی این دانشکده به یاری اش آمده، "سلطان پیر مخلوع" را مجالی دیگر دهد. مجالی که در ورای آن دانشجویان دانشکده حقوق- که دیگر در هیبت هاشان نه از محاسن بلند دامن خبری است و نه از کت و شلوارهای گشاد و نه از پیراهن های روی شلوار-ظهرگاهان روزهای سه شنبه مجبور باشند مرسدس بنز سورمه ای رنگ را گویی که دارد از ایشان چونان سربازانش "سان" می بیند، به نظاره بنشینند و خیره سرانه آرزوی روزی را در تخیل هاشان بپرورند که دیگر سلطان مخلوع را به قصر پادشاهی اش راه نباشد. سلطانی که در آن سالها چهره اش آدمی را به یاد محمد علی شاه قاجار می اندازد که گرچه به حکم اجبار مشروطه را پذیرفته، لیکن هر آیینه در صرافت توطئه ایست تا راهی دوشان تپه شده، لیاخوف به سرکوب آزادیخواهان و مشروطه طلبان فرستاده، سلطنت مطلقه دگر بار از سر گیرد. سالهایی که در آن گر چه متعلمین جوان  دارالعلم حقوق و سیاست تخیل زیارت نکردن سلطان مخلوع در روزهای سه شنبه را بس دور و در نا دسترس خویش می بینند، لیکن با هیبت هاشان، درازآویزهاشان و به چالش کشیدن های مدام سلطان مخلوع بر سر تنها کلاس درس باقی مانده برای اوست که می توانند دین خویش را به تمام کسانی که در دهه 60 به حکم سلطان راه انقلاب را به اوین و یا حتی به" گوهر دشت" به فرجام رسانده اند، ادا نمایند. گفتار و کردار خود به عاریت دهند تا زبان از سوی آنانی که در دهه هفتاد به خواست سلطان راه ینگه دنیا در پیش گرفته اند و غم وطن خورده اند، سخن براند و کین ایشان از "سلطان جائر" بستاند. گردن های نازک و رگهای بیرون زده از آن را به درازآویزهای رنگین ملبس نمایند تا چشمان سلطان مخلوع آنگاه که آن را به سان "ذوالنار" ، فروبسته بر هیکل هایی که از اطوار و سکنات شان "تجدد" می بارد می بیند، از حدقه درآمده آفتاب پرست وار از پشت عینک ته استکانی اش بر گرد خویش چرخد و روزهای سلطنت آرزو کند که می توانست خون هیکل درازآویز بر گردن مباح شمارد و به اشارت دستی میرغضب را فرمان دهد تا سر از تن "تجدد" و "متجددین" جدا ساخته، گوشتها و استخوان هاشان بجود! باری، نوبتی میان نگارنده و سلطان بر سر کلاس "حقوق بین الملل اسلامی"- که هیچگاه صفت اسلامیت اش بر هیچ متعلمی آشکار نشد- بحثی شورمندانه و آتشین پیش آمد. عصر، عصر اصلاحات بود و سال از سالیان درخشان آن. سلطان نه میرغضب داشت، نه اصلان، نه الهام و نه حتی کدخدا. در جنت جنتی نیز راهش هیچ نبود. ناچار قیافه ای عالمانه بر خود بگرفت و در مقام "گفتگو" برآمد. ساعتی نگذشت که ضعف در بحث و کم مایگی اش در گفتگو صبرش ستانده، فریاد برآورد که ای متجدد روشنفکرنما! ای افرنگ دوست دموکراسی طلب، ای ضد ولایت ذوالنار بند، چه می گویی که در حجیت معرفتی گزاره های وحیانی نیز می توان به بحث و سخن نشست! چه می گویی که زبان وحی، زبان تمثیل است و امری زبانی و امر زبانی نیز امری بشری! آخر می روید قدری فلسفه تحلیل (منظور فلسفه تحلیلی است) و جامعه شناسی سوسول (البته مراد حتما زبان شناسی فردیناند سوسور می بود) می خوانید و با سلاح پلورالیسم دینی و این کلام جدیدیها، مسلمات اسلام به سوال می کشید؟! به خدا اگر زمانه ای دیگر بود و این خاتمی [...]، شمایان را جسور نمی ساخت و خاتمیت قدرت مرا اعلام، تو و آن کلام جدیدیها ( سروش و شبستری و ملکیان و ...در اینجا مطلوب تفقد استاد بودند ) را بدانجا می فرستادم که آن سید خدانشناش طباطبایی ... !

و اما زمانه ای دیگر : باری ، در میان بهت و چشمان از تعجب برآمده مان از میانه تحریم که هنوز نمی دانم نقطه عطف حیات سیاسی مان بود یا فاحش ترین اشتباه آن، تابستان 84 در بعدازظهری گرم و سوزان که هوا بس ناجوانمردانه گرم است ، زیر درختان توت کهنسال دانشکده کهنسالتر گرد آمده ایم . همه هستند . منادیان شعار " آزادی ، مساوات ، تحریم انتخابات " سرخی بر گونه هایشان بیش از همیشه گل انداخته ، مسرور از آنند که عریان ترین چهره حاکمیت ، " کارگران " را به انقلاب کارگری واخواهد داشت و " گرد و خاک " چنین چهره ای ایشان را به " قدرت " خواهد نشاند تا به همراه جنگ سالاران قاره جدید دمار از روزگار ایرلندی تباران بنشسته بر صفحات شمالی آن درآورند و در پای کارگران ، خاک چون "زرافشانند " و ریاست به دانایان خویش رسانند . در دل می گویم اما آخر معین ..... معین دوست داشتنی ... آنگاه که در زندان بودیم و در بند دژخیمان سبز پوش ، مردانه استعفا داد تا چون خاتمی ننگ ضعف و ترس پیشانیش را نگدازد..... آخر معین که بیشتر به سروش شباهت داشت تا به خاتمی و کروبی !  آخر او که هیچ نشان نداشت از تاج زاده و نبوی و میردامادی و شکوری راد ! یعنی کولایی با آن چهره دوست داشتنی و آن استادی بی نظیر اش در آسیای مرکزی و قفقاز و آن معاونت حقوق بشر معهود را باید فراموش کرد ؟! آقا رضای خاتمی رابا آن صراحت لهجه و شجاعتش در نقد " استبداد قانونی " باید از یاد برد ؟! آه... ولی باشد صبح آزادی نزدیک است . چهره واقعی حاکمیت تغییرات ساختاری را شتاب می بخشد . باشد در کوتاه مدت حتما ما قربانیان بدویت "چهره واقعی " خواهیم شد ولی سحر نزدیک است و تیره ترین لحظات شب واپسین دقایق آن ..... مگر معین نیز می توانست کاری بیش از خاتمی از پیش برد ؟ مگر موانع ساختاری نهادهای فرادست انتصابی می گذاشت تا ..... ! ولی باز معین دوست داشتنی است  که چهره لبخند به لب اش ، مدعاها و شعارهای مترقی و پیشروانه اش لحظه ای ذهنم را به حال خود نمی گذارد. ذهنم محل ستیز " تصویر " ها شده است . تصویر امیر انتظام ، گنجی ، افشاری ، فروهر و بسیاری دیگر . تصویر سستی اصلاحات و کم مایگی اصلاح طلبان . تصویر زندان ، تصویر زندانبان سبز پوش ، تصویر بند 325 اوین . گویی تمامی شان دست به دست هم داده اند تا تصویری بزرگ تر بسازند: تصویر "آقا محسن " با لبخند همیشگی اش ! با صورت زیبای تراشیده اش . لبخند سازگاری اش با دموکراسی ، با تجدد ، با آرمان خواهی ترقی خواهانه اش ، با تخیل های روشنفکرانه اش ، با رادیکال ترین  روایت   از لیبرالیسم دیندارانه سروشی - پاپری اش. تو گویی با تمام اینها به جنگ لبخند معین برخاسته است .لبخند معین حقوق بشر ، یاری گر اندیشه حقوق شهروندی و خودی شماری منتقدین . لبخندی که بر خلاف اخم های نبوی و چهره عبوس آرمین و سیاست ورزی های تاج زاده ، حتی به روی سحابی و پیمان و ورجاوند هم گشوده است .

یک روز هنوز گرم پاییز 84 ، صبح از تبریز بازگشته ام  حدود ساعت 9 صبح است که زنگ تلفن آرامش ام که نه ، کابوس ام را با خبر کابوسی دهشتناک تر در هم می تند . خواب آلوده گوشی را بر می دارم . صدا آشنا است . عزیزی از آن سوی خط می گوید که ای فلان کجایی که چهارشنبه از نبود ابوترابی استفاده کرده اند و سلطان به سلطنت بر دانشگاه تهران نشانده اند . سری از تأسف تکان می دهم و بر خویش نهیب می زنم که ببین کارمان به کجا کشیده که می بایست امید به حضور ابوترابی و نقش آفرینی اش ببندیم تا سلطانی با سفاکیت کمتر بر صریر قدرت این دانشگاه مادر نشیند . ساعتی دیگر دانشگاه تهران غریق غریو شعار "رئیس انتصابی ، استعفا استعفا " است . سبزپوشان اسلحه به کمر بسته ساکن طبقه سوم دانشکده حقوق  ، سلطان به قدرت بازگشته را در میان خویش گرفته اند . به یاد اول آذر سال 81 می افتم که با مهدی امینی زاده و بهنام امینی و رضا علیجانی ، سحابی را در خروج از خانگاه صفی علی شاه – روز سالگرد شهادت فروهرها – چگونه در میان خویش کشیدیم تا در هجوم مغول وار سپاهیان گروه فشار گزندی به وی نرسد . آن حلقه اما ، حلقه مقاومت بود و سپر حراست از پیرمرد . حراستی که با گوشت و پوست و خونمان صورت می گرفت . تا من و بهنام را با دیوارهای سردو سقف های سنگین انفرادیهای اوین آشنا سازد . اما  اما ، این حلقه دگر ، حلقه قدرت بود و سرکوب و سلطه . حلقه خفقان بود تا آنانی که فریادهای بر گلو خفته شان ، به اشک بدل گردیده ، نه از حنجره که از چشمها برون می زد، نیز با مشت ، با لگد ، با ضرب و شتم پاسخ خویش به خانه برند ! گفتیم و استعفای رئیس انتصابی خواستیم تا او بی هیچ خم به ابرو آوردنی روانه طبقه آخر ساختمان ریاست دانشگاه تهران شود و چنین بود که محمد علی شاه به دوشان تپه رسید .   

مؤخره : سالهای اصلاحات ، سالهای احیای دانشگاه بود تا دگر باره جنبش دانشجویان معترض طبقه متوسط خود را در قامت یک جنبش اجتماعی افرازد. نقطه ثقل جنبش دانشجویی در تمام این سالها نیز دو دانشگاه مرکز شهر تهران – دانشگاههای تهران و امیرکبیر – بود که اولی با محوریت فضای " برون انجمنی " و دومی با سعایت فضای " انجمنی " اش توانست سرنوشت سازترین لحظات جنبش دانشجویی را رقم بزند . هر قدر عاملیت این دو دانشگاه محوری در این سالها بیشتر و بیشتر شد ، بغض و کینه اقتدارگرایان و "میل به سرکوب" ایشان در حق این دو نیمه مکمل نیز فزونی گرفت . اگر دانشگاه تهران به سبب داشتن گستره ای از دانشکده های علوم انسانی استعداد طرح ادعای حوزویان بر رویش بیشتر بود و ریاست های به یاد ماندنی حوزویان را حداقل بر بخش علوم انسانی خود در مقطع پیش از دوم خرداد تجربه نموده بود تا بار دگر پس از پیچیدن نسخه اصلاحات نیز بتوان به رجوع اقتدارگرایان به خاطرات سلطنت تمام عیار دهه 70 شان بر آن اندیشید ، لیکن امیرکبیر دانشگاه صنعتی بود و از حوزویان سنت گرا تهی!  آخر سنت گرایان هیچ گاه بر روی لایه های علوم تجربی و فناوری منظومه معرفتی جهان جدید نه اشرافی داشتند و نه انگیزه ای جهت ورود بدان ! اما اگر سنت گرایان علاقه ای به علوم جدید از خویش نشان ندادند ، بنیادگرایان نظامی گرا حداقل به سبب اقتضائات امور نظامی بود که به ویژه با استفاده از رانت های علمی دولت رانتیر ، ره دانشگاههای صنعتی به روی خویش گشوده یافتند . نهایتا نیز بغض اقتدارگرایان نسبت به این دو بود که کارنامه سلطنت سنت گرایانه بر دانشگاه تهران و حکمروایی تمامت خواهانه بر امیرکبیر را به یک سان رقم زد . از نیمه 84 که دوگانه زنجانی – رهایی دوگلوی تهران – امیرکبیر را در چنبره خود می گیرد ، است که در اولی انجمن تازه تأسیس دموکراسی خواه – البته در این مورد با همکاری انجمن اسلامی حال طیف شیرازی شده آن – نفسهایش به شماره می افتد. احکام فله ای کمیته انضباطی گریبان بیش از 200 نفر از دانشجویان این دو دانشگاه را می فشارد. به راحتی آب خوردن احکام کمیته انضباطی برای اتهامات سیاسی که هیچ سند و مدرکی نیز جهت اثبات آن ارائه نمی گردد ، صادر می شود. در دومی انجمن اسلامی با سابقه و یکدست اش از برگزاری انتخابات منع می گردد تا نهایتا دبیر وقت اش هم به زندان انفرادی محظوظ گردد و هم به کسوت سه ستارگان در آید .

در اولی نگارنده به خواست سلطانی آیت الله از سوی وزارت اطلاعات و کمیسیون گزینش وزارت علوم – نه در ابتدای تحصیل در دوره کارشناسی ارشد که در واپسین مراحل آن – ممنوع التحصیل گردیده از دانشگاه اخراج می گردد تا حتی مقام والاجاه اعلیحضرت ریاست دانشگاه با وجود صدور رأی دیوان عدالت اداری به نفع دانشجوی شاکی و به ضرر رئیس متشاکی ، از تمکین بدان نیز گردنکشانه استنکاف نموده ، از پذیرش رأی بازگشت به تحصیل دانشجوی بی چاره خودداری کند ! رئیس دوم در یک شب تابستانی بولدوزر به مهمانی دفتر انجمن اسلامی بفرستد و دفتر و مسجد متعلق بدان را یکجا ویران نماید تا روز هنگام دستور توقیف فله ای نشریات دانشجویی منتقد نه نظام و نه حتی دولت ، که منش ریاست اش را بر آن دانشگاه ، یکجا صادر فرماید !

روز دگر نیز ، فرمان نظامی خود را چنین تقریر فرماید که ساختمان کانو نهای فرهنگی دانشگاه می بایست بر سر دانشجویان و لوازم شان یکجا خراب شود تا عکسها ، کامپیوتر ها و میزها و دیگر لوازم و اموال دانشجویان و کانونهاشان را نشا ن دهد که زیر تلی از خاک مدفون گردیده اند . عکسهایی که چه شبیه اند به عکس های کوی دانشگاه تهران در صبحدمان هجده تیر 78 و بیست خرداد 82. شگفتا که چه می مانند به آشی که سعید عسگر پخته بود در شبانگاه 23 خرداد 82 در خوابگاه طرشت دانشگاه علامه !

اما آخرین دستور ملوکانه مقام ریاست دانشگاه تهران : نگارنده با وجود آنکه حسب رأی دیوان عدالت ، دانشجوی کارشناسی ارشد علوم سیاسی دانشگاه تهران محسوب گردیده ، به عنوان دانشجوی دانشگاه تهران نیز توسط معاونت دانشجویی این دانشگاه به رسمیت شناخته می شود ، سه شنبه 21 فروردین ، برای نخستین بار در سال جدید قصد دانشگاه خویش و دانشکده مالوف اش را دارد که نگهبان درب شرقی جلویش  را می گیرد که جهت تردد به دانشگاه شما باید از درب غربی – درب حراست – مراجعه نمایی . پس از طوافی کامل به دور دانشگاه به در غربی می رسم . رئیس گارد انتظامات از "ممنوع الورود" شدن مجدد ام به دانشگاه خبر می دهد و به دفتر معاونت دانشجویی حوالت ام ! معاونت دانشجویی نیز با پذیرش اینکه قانونا نگارنده  دانشجوی دانشگاه است و حق تردد وی در محل تحصیل محفوظ ، خبر از رخدادی می دهد که در پیش از تعطیلات سال جدید اتفاق افتاده!  که بله ، شما حاج آقا را در دانشکده حقوق دیده اید و به ایشان " سلام" نداده اید . ایشان نیز عصبانی شده ، ممنوع الورودتان کرده اند . در برابر استدلال غیر قانونی بودن این فعل نیز که من ( معاون دانشجویی ) به عرض رساندم ، به" اجتهاد " خویش و اولویت اجتهاد بر قانون اشاره فرمودند و لذا شما تا زمانیکه حاج آقا در اجتهاد خود تجدید نظر نکنند ، ممنوع الورود خواهید بود ! به یاد نوشته میرزا یوسف خان مستشارالدوله تبریزی در یکصد و اندی سال پیش در رساله " یک کلمه " می افتم که " تمام مشکل ما ایرانیان در یک کلمه خلاصه شده است و آن کلمه مجلله و حسنه قانون است ". بدین سان "چنبره سرکوب" در دانشگاه در امتداد زنجانی تا رهایی رقم می خورد . باشد که رستگار شویم !!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 1:51 بعد از ظهر  توسط سمازاهد  |